امروز جمع گسترده مداحان جوان باید تبديل به جماعت شوند.


عقیق : حاج مهدی سلحشور در نشست صمیمی جمعی از ستایشگران جوان آستان اهل بیت(ع) که در سالن جلسات سرچشمه برگزار شد، با اشاره به اینکه ما اسلام سیاسی را از حاج منصور ارضی یاد گرفتیم، اظهار کرد: مشکل اصلی ما تشکیلات است.

وی با بیان اینکه خوشبختانه امروز بسیاری از مداحان جوان هر کدام در یک شهرستان جریانی را شکل داده‌اند، عنوان کرد: تمام این مداحان مستقیم یا غیرمستقیم از حاج منصور استفاده بهره برده‌اند و حالا وقت آن است که این جمع متشکل شده و به جماعت تبدیل شوند و از یک اتاق فرمان حکیم و آگاه خط بگیرند؛ باید جریانی شکل بگیرد که به روز اخبار و نکته‌ها به مداحان داده شود.

این مداح برجسته در پایان یادآور شد: کشور ما بستر اتفاقات و حوادث پی در پی و متنوع است در نتیجه این گونه جلسات باید بیش از پیش از برگزار شود تا انس و ملاطفت این جمع نورانی بیش‌تر گردد.

خواسته عجیب مدافع حرم قبل از آخرین اعزام+عکس


عقیق:زهرا بختیاری: مدافع حرم، علی سعد، سال ۱۳۹۴ در خان طومان سوریه به شهادت رسید، اما بدنش در منطقه ماند و پیکرش چهار سال بعد در فروردین سال ۹۸ توسط گروه تفحص کشف شد. بسیاری از شهدا در سخنانشان قبلا از شهادت گفته‌اند دوست دارند پیکرشان باز نگردد تا گمنام بمانند، اما اینکه از پیکر علی سعد چند استخوان برگشت، حکایت دیگری دارد که کلثوم ناصر یا به قول علی «کلی»، اینگونه در ادامه این مطلب ماجرایش را روایت می‌کند: 


شهید مدافع حرم علی سعد

*قصد ازدواج نداشتم

۱۵ خرداد سال ۶۴ در شهرستان شوش دانیال، در یک خانواده چهار نفری با دو فرزند دختر به دنیا آمدم. پدرم سلطان، مردی مذهبی و بسیار ساده و مهربان است. مشغول تحصیل در رشته مدیریت، مقطع کارشناسی بودم که اولین خواستگارم، علی سعد همراه خانواده‌اش به خانه‌مان آمد.

عروس یکی از اقوام ما، برادرزاده پدرشوهرم بود. وقتی پدر علی از او می‌خواهد دختری برای ازدواج با پسرش معرفی کند، او مرا که یک بار هم بیشتر ندیده بود، معرفی می‌کند.

وقتی مادرم اطلاع داد قرار است برایم خواستگار بیاید، مخالفت کردم؛ چون درس خواندن برایم مهم‌تر بود، قصد ازدواج نداشتم. آنقدر تحصیل را دوست داشتم که وقتی سال قبلش سفر حج قسمتم شد به خاطر اینکه از درس عقب نمانم، نرفتم. پدرم که مخالفت مرا دید، گفت: این‌ها فامیل هستند، اجازه بده پسرشان را بیاورند. شاید اصلا به درد هم نخوردید. پدرم در رودربایستی مانده و خجالت کشیده بود «نه» بیاورد.

*راستش من عاشق علی شده بودم

وقتی خانواده سعد به خواستگاری آمدند و پدرها مشغول صحبت شدند، فهمیدند با هم قوم و خویش هستند، جد من و جد علی با هم برادر بودند؛ در حالی که ما طی این سال‌ها نه رفت و آمدی داشتیم نه حتی همدیگر را می‌شناختیم. پدرشوهرم وقتی متوجه این فامیلی شد، خیلی خوشحالی کرد و گفت: هر طور شده این دختر باید عروسم شود. 

برای همین هر شرطی داشتیم، که البته شرط خاص و سختی هم نبود، پذیرفتند. خانواده علی عرب بودند و در شهرکی نزدیک دزفول ساکن بودند. برای همین برخی رسومشان با ما فرق داشت. مثلا آنها رسم داشتند پول، به عنوان مهریه تعیین کنند و ۲۰۰ هزارتومان به عنوان مهر اعلام کردند. اما پدرم به نیت سوره‌های قرآن ۱۱۴ سکه معین کرد. پدرشوهرم پذیرفت. سپس قرار شد من و علی برویم داخل اتاقی صحبت کنیم. وقتی رفتیم داخل اتاق، علی چند کاغذ از جیبش درآورد و شروع کرد سوال‌هایش را پرسید. اولین سوالش این بود که شما نماز می‌خوانید؟ بعد در مورد کتاب‌هایی که می‌خوانم، پرسید. یکی دیگر از پرسش‌هایش در این باره بود که اگر مهمان ناگهانی همراهم به خانه بیاورم، شما چه واکنشی دارید؟ سفره‌داری را خیلی دوست داشت؛ اینکه مهمان زیاد به خانه بیاید. از نماز شب پرسید، گفتم تا این سن فقط ۴ بار توفیق خواندنش را داشته‌ام.

بعد در مورد شغلش صحبت کرد. اینکه پاسدار است و ممکن است اگر لیاقت پیدا کند، روزی شهید شود. از من در مورد شهادت پرسید، گفتم تا به حال به آن فکر نکرده‌ام. ما هیچ کسی در اقواممان پاسدار نبود و با سپاه آشنا نبودیم. پرسیدم پاسدار یعنی چه؟ گفت: یعنی کارمند سپاه هستم. تاکید کرد: ساده پوش است و رسیدن به ظاهر برایش در اولویت دهم قرار دارد. در مورد ظاهر من هم گفت: دوست دارم محجبه باشی و چادر عربی بپوشی. 

احترام بین دو خانواده و رعایت ادب نسبت به پدرمادرها هم از نکاتی بود که علی روی آن تاکید کرد.

آخر صحبتش هم گفت: پیشنهاد من ۱۴ سکه برای مهریه‌ است، به نیت چهارده معصوم. اعتقاد دارم این تعداد زندگی ما را بیمه خواهد کرد. من این پیشنهادش را هم قبول کردم. راستش را بخواهید در نگاه اول عاشق علی شده بودم. محبتش به دلم نفوذ کرده بود. سادگی و صداقتش در دوره و زمانه‌ای که هر کسی به دنبال دروغگویی برای بالا بردن جایگاه خودش هست، جالب بود. اینطور آدم‌ها کمیاب هستند. شخصیت و حتی ظاهرش مرا جذب کرد. 

از او پرسیدم من آدم مادی نیستم، اما می‌خواهم بدانم چقدر حقوق می‌گیرید؟ گفت: اتفاقا همین امروز اولین حقوق رسمی به حسابم واریز شد به مبلغ ۱۸۰ هزار تومان. البته در دانشگاه امام حسین(ع) هم مترجمی زبان عربی تدریس می‌کنم که بابتش مبلغ ناچیزی به عنوان  اضافه کار می‌گیرم. 

می‌دانستم کار علی، تهران است و قرار است بعد از ازدواج آنجا ساکن شویم. برای همین از او پرسیدم با این مقدار می‌شود در شهری مثل تهران زندگی کرد؟ گفت: بله. اگر قناعت کنیم و ساده زندگی کنیم، می‌شود. از او پرسیدم همسرتان در زندگی شما چه جایگاهی دارد؟ گفت: اگر چیزهایی که می‌خواهم انجام دهد، می‌شود تاج سرم. همینطور هم بود. در طول زندگی مشترکمان جز محبت و احترام از علی ندیدم.

بعد از صحبتم با علی موضوع مهریه را به پدرم گفتم و او هم پذیرفت. پدر علی گفت: پس ۶ سکه هم من اضافه می‌کنم بشود ۲۰ سکه. 


شهید مدافع حرم علی سعد در کنار همسر و فرزندش

*ماجرای خرید حلقه ازدواج

روزی که برای گرفتن جواب آزمایش رفتیم، پدرم، علی، برادر و پدرش هم بودند. پدرشوهرم به قدری خوشحال بود که گفت: همین الان برویم حلقه بخریم. می‌گفت: تا برویم دزفول و بیاییم دیر می‌شود. ما هنوز مَحرَم هم نبودیم.

به طلافروشی رفتیم. من از خجالتم اولین انگشتر را نشان علی دادم و او گفت زیباست، همان را برداشتم. هرچند به عنوان حلقه دوست داشتم انگشتر دیگری انتخاب کنم، ولی رویم نشد. علی هم گفت: من انگشتر طلا نمی‌خواهم، همانجا انگشتر نقره‌ای انتخاب کردم که رویش نام علی حک شده بود. تا امتحان کرد داخل دستش گیر کرد. فروشنده خندید و گفت: این نشانه خوش یُمنی است.

خانواده شوهرم رسم سفره عقد نداشتند و اصلا نمی‌دانستند آرایشگاه عروس یعنی چه؟ پدر علی خیلی مومن و مهربان بود. او بازنشسته شرکت هفت تپه بود. گفت: هر کاری صلاح می‌دانید و لازم است انجام دهید، من هزینه‌اش را پرداخت می‌کنم. سه روز مانده بود به محرم و او اصرار داشت پیش از شروع این ماه عقد کنیم. همین هم شد و بهمن سال ۸۴ با علی سعد عقد کردیم. 

 *برادر دیگر همسرم شهید دفاع مقدس بود

علی در خانواده پرجمعیتی بزرگ شده بود. پدرش دو همسر داشت. از همسر اول سه پسر و دو دختر داشت که یکی از پسرها به نام صالح در دوران دفاع مقدس حین مراحل آموزشی به شهادت رسیده بود و یک دخترش هم بعد از عروسی ما از دنیا رفت. از همسر دوم هم که مادر علی بود، چهار پسر و چهار دختر داشت.

*علی از حوزه علمیه به سپاه رفت

شهید سعد پیش از اینکه وارد سپاه شود در حوزه علمیه شهرستان شوش دانیال درس می‌خواند، اما خیلی دوست داشت جذب سپاه شود. تا اینکه یکی از پسرعموهایش، حاج ناصر که الان از سرداران سپاه است، در ایام عید نوروز برای دیدن خانواده و فامیل به دزفول می‌آید. علی با او صحبت می‌کند و می‌گوید: من خیلی دوست دارم وارد سپاه شوم. حاج ناصر می‌گوید: اتفاقاً خیلی هم بهت می‌آید، می‌توانی بیایی تهران؟ آنجا پذیرش هم داریم. او می‌رود تهران و آموزش‌ها و گزینش‌ها را با موفقیت می‌گذراند و می‌تواند وارد سپاه شود.

*عروسی ساده ما

پنج ماه بعد از مراسم عقد در ۲۷ تیر سال ۸۵ یک عروسی خیلی ساده در تالار گرفتیم. ۳۵۰ نفر مهمان داشتیم، با اینکه طبق رسم ما، معمولا ۱۰۰۰ نفر به بالا باید مهمان داشته باشیم، اما چون مراسم پای خود علی بود و واقعاً توان مالی نداشت ما هم به ۳۵۰ نفر اکتفا کردیم. سپس برای شروع زندگی مشترک آمدیم تهران و در محله بلوار فردوس صادقیه یک خانه ۷۰ متری از عمویم اجاره کردیم.


شهید مدافع حرم علی سعد

*عکس العمل علی هنگام عصبانیت

شاید اینکه بین هر زن و شوهری بحث و جدل پیش بیاید و عصبانیت باشد، طبیعی به نظر برسد، اما علی هیچ‌گاه نمی‌گذاشت ناراحتی‌اش آنقدر زیاد شود که بخواهد به شدت عصبانی شود. تا می‌دید این حالت در او به وجود آمده یا یک لیوان آب می‌خورد یا شربت آب لیمو می‌خورد، سپس دوش می‌گرفت. بعد از آن یا می‌خوابید یا نماز می‌خواند و به مسجد می‌رفت. همیشه و در همه حال عکس‌العملش همین بود. علی مشکلات را با صبوری حل می‌کرد.

*از جزئیات سفرهای همسرم بی‌خبر بودم

ما باهم زیاد سفر رفته بودیم. برخی از این سفرها مربوط به ماموریت‌های علی بود که من هم همراهی‌اش می‌کردم و برخی از ماموریت‌هایش خارج کشور بود. ماموریت‌هایی که می‌رفت به من می‌گفت دور و بر تهران هستم. خیلی از جزئیات آن برایم نمی‌گفت.


علی سعد در کنار همرزمانش در سوریه

*کلی! فرشته آوردی

حاصل ازدواج ما سه فرزند به نام‌های معصومه، محمدمهدی و نازنین زهراست. اوایل ازدواج، علی خیلی دوست داشت خدا یک پسر به ما بدهد که نام محمدمهدی را برایش انتخاب کند. برای همین همیشه در دلم می‌گفتم: خدایا آرزوی علی را برآورده کن. تا اینکه سال ۸۶ یعنی یک سال و چند ماه بعد از ازدواج باردار شدم. البته علی می‌گفت بهتر است دو سال حداقل از عروسی‌مان بگذرد بعد بچه‌دار شویم. اما از آنجایی که مشغله کاری همسرم فوق‌العاده زیاد بود، صبح زود می‌رفت و ۱۱ شب بر‌می‌گشت، در تهران غریب بودیم و آشنایی هم نبود و از طرفی به مادرم هم خیلی وابسته بودم، از تنهایی و دلتنگی گریه می‌کردم و حوصله‌ام خیلی سر می‌رفت. به علی گفتم: اجازه بده بچه‌دار شویم. اینطوری من هم سرم گرم فرزندمان می‌شود. علی قبول کرد و وقتی به او در نوروز سال ۸۶ خبر دادم پدر شده آنقدر خوشحال بود که هر کسی به خانه‌مان می‌آمد شیرینی می‌داد. یک روز هم گوسفندی قربانی کرد و به فامیل نهار داد.

لحظه تولد تازه فهمیدیم فرزندمان دختر است. تا پرستار بچه را برد علی در گوشش اذان بگوید به من زنگ زد و گفت: کلی (اسم من را مخفف کرده بود و کلی صدایم می‌زد) عجب بچه‌ای خدا به ما داده! مثل فرشته‌ها می‌ماند. معصومه واقعا زیباست. با درد زیاد خندیدم و گفتم: مگر اسمش معصومه است؟ گفت: این نام را برایش انتخاب کردم. دوست داری؟ گفتم: هر چه تو دوست داری، من هم دوست دارم. هیچگاه روی حرفش حرفی نمی‌زدم. از درد داشتم بی‌هوش می‌شدم اما به پرستار گفتم: می‌خواهم بروم پیش شوهر و دخترم. آن روز تولد حضرت معصومه(س) بود و همان سالی بود که به روز دختر نامگذاری شد.  

پسرمان هم روز تولد حضرت محمد(ص) متولد شد و نازنین زهرا هم در ایام فاطمیه به دنیا آمد. برای همین این نام را برایش انتخاب کردیم.

*همیشه منتظر تمام شدن زندگی‌مان بودم

خیلی وقت‌ها به این فکر می‌کنم من با یک نگاه دلباخته علی شده بودم. همان روز خواستگاری چنان در دلم نفوذ کرده بود که یادم هست وقتی می‌خواستم سر سفره عقد، بله را بگویم این فکر به ذهنم آمد، مبادا روزی از هم جدا شویم. حتی گریه‌ام گرفت. علی با دیدن اشک‌هایم به شوخی گفت: چی شده؟ پشیمان شدی؟ گفتم: نه، یک قول به من می‌دهی؟ پرسید: چه قولی؟ گفتم: هیچ وقت از هم جدا نشویم. با این جمله تعجب کرد و گفت: دیوانه شده‌ای؟! گفتم: نه اما نمی‌دانم چرا به دلم افتاده روزی از هم جدا می‌شویم. گفت: خدا نکنه.

ترس جدا شدن از علی همیشه با من بود. هر وقت می‌گفت می‌خواهم بروم ماموریت، استرس می‌گرفتم مبادا اتفاقی برایش بیفتد! نکند برنگردد!

همه این ۱۰ سالی که زیر یک سقف بودیم، چنین فکرهایی می‌کردم. نکند هواپیما سقوط کند، درگیری شود یا تصادف کند. همه اینها در ذهنم بود و خواب‌های بد می‌دیدم. حتی با قطار هم سفر می‌رفت، می‌ترسیدم قطار چپ کند. همیشه منتظر بودم زندگی‌مان تمام شود، اما هرگز فکر نمی‌کردم شهید شود. می‌گفتم یا جدا می‌شویم یا مرگ ناگهانی پیش می‌آید. 

*گفتم: جنگ سوریه به ما ربطی ندارد!

جنگ سوریه تازه شروع شده بود. یک شب داشتیم سر سفره شام می‌خوردیم، یادم هست قرمه سبزی درست کرده بودم. تلویزیون روشن بود و از اخبار درگیرهای داخلی می‌گفت. همینطور که در حال کشیدن برنج بودم کفگیر از دستم افتاد و با دلهره پرسیدم: علی جنگ سوریه که به ما ربطی ندارد؟ گفت: نه، چرا این را می‌پرسی؟ گفتم: آخر یک طوری تلویزیون را نگاه می‌کنی، ترسیدم نکند بروی. گفت: البته اگر از ما کمک بخواهند، مجبوریم برویم. از کوره در رفتم، با داد و بیداد گفتم: به ما ربطی ندارد! یک وقت نکند بخواهی بروی. خندید و گفت: نه بابا من به همه گفته‌ام خانمم یک ذره کم دارد! به خاطر همین اسمم را برای اعزام نمی‌دهم.

*علی بخواهد برود سوریه، «کلی» نمی‌گه نه؟

اولین بار که تصمیم گرفته بود برود سوریه، همه کارهایش را کرده بود. محمدمهدی را باردار بودم. آمد خانه و گفت: علی را چقدر دوست داری؟ گفتم: چی شده؟ گفت: اگر علی دوست داشته باشد برود سوریه، کلی نمی‌گوید نه؟ نگاهش کردم. بعد با لحن شوخی ادامه داد: اگر برم زود می‌آیم و برایت سوغاتی خوب هم می‌آورم. تازه برای معصومه اسباب بازی می‌آورم و برای محمدمهدی هم لباس‌های پسرانه قشنگ می‌گیرم. گفتم: این چیزها که می‌گویی خودت هم می‌دانی حرف‌های بی خودی است و برایم اهمیت ندارد. داری مرا گول می‌زنی؟

گفت: اگر علی دوست دارد برود، تو اجازه می‌دهی؟ گفتم: اگر اجازه بدهم قول می‌دهی جاهای خطرناک نروی؟ گفتم: قول می‌دهم، مگر می‌شود بروم جایی خطر کنم و تو را تنها بگذارم؟ تازه مگر جانم را از سر راه آورده‌ام؟

*می‌گفت کار من ترجمه است

علی همیشه می‌گفت: من اصلاً بلد نیستم اسلحه دستم بگیرم، کارم ترجمه است. در هتلی می‌نشینم، برایم روزنامه می‌آورند و من آن را ترجمه می‌کنم که فرماندهان موضع دشمن را متوجه شوند و از جنگ غافل نشوند و بتوانیم بهتر بجنگیم.

*در عرض سه سال اندازه ۲۰ سال پیرتر شده بود

۱۴ بار به سوریه اعزام شد و هر بار می‌رفت و می‌آمد آن قدر حالش بد می‌شد که دیگر بیشتر موهایش سفید شده بود. حتی یک بار به او گفتم: علی یادم نمی‌آید در زندگی کاری کرده باشم که بخواهی خیلی حرص بخوری، پس چرا آنقدر موهایت سفید شده؟ در عرض دو ـ سه سال اندازه ۲۰ سال پیرتر شده بود.

او چیزهای دیده بود که خیلی اذیتش می‌کرد. بعدها دوستانش تعریف کردند: علی در میدان جنگ بارها و بارها دوستان نزدیکش را دیده بود که در آغوشش به شهادت می‌رسند، دستشان قطع می‌شود یا قطع نخاع می‌شوند. گاهی با هم تلفنی صحبت می‌کردیم. متوجه می‌شدم زنگ می‌زند حال صحبت ندارد، اما همین که صدایش را می‌شنیدم برایم کافی بود.

دوستانش می‌گفتند: علی در میدان جنگ چون رابطه خوبی با بقیه داشت و به افراد وابسته می‌شد، شهادتشان واقعا او را اذیت می‌کرد.

*مدافع حرمی که علی، جانش را نجات داد

یک بار برای زیارت ما را بردند سوریه. تعدادی از مدافعان حرم هم با خانواده‌هایشان بودند. در حرم خیلی دلم گرفته بود و به شدت گریه می‌کردم. آقایی از همان مدافعان حرم به نام سیدحسن انتظاری جلو آمد و پرسید: شما همسر کدام شهید هستید؟ گفتم: من همسر شهید نیستم! شوهرم علی سعد مفقودالاثر است.

با تعجب پرسید: علی سعد؟! گفتم: بله. گفت: او یک بار جان مرا نجات داد. بعد تعریف کرد: در حلب بودیم، دشمن خمپاره‌ای نزدیکی من شلیک کرد. نفهمیدم چه شد، به خودم آمدم متوجه شدم بی‌حس شده‌ام. خون از بدنم می‌رفت. علی آمد کنارم و متوجه شد قطع نخاع شده‌ام و نمی‌توانم حرکت کنم. از طرفی باید هر چه سریعتر به عقب بر می‌گشتیم تا اسیر مسلحین که چند متر آن طرف‌تر بودند، نشویم.

علی طنابی آورد و سعی کرد مرا بلند کند ببرد. گفتم: علی وضعیت خطرناکه تو برو. گفت: نه، نمی‌گذارم اینجا بمانی،  پیکرت را تکه تکه کنند. گفتم: علی جان پیکرم سنگین شده، سخت است. قبول نکرد و شاید تا مرا جمع و جور کرد و آورد عقب، ۱۰ کیلو وزن کم کرد.

*خواسته عجیب علی قبل از آخرین اعزام

آخرین بار علی آذر سال ۹۴ به سوریه اعزام شد. همیشه یک شب قبل از رفتنش مرا آماده می‌کرد و می‌گفت: می‌خواهم بروم. سعی می‌کرد خیلی عادی این موضوع را مطرح کند. اما چهاردهمین بار که داشت می‌رفت حالش از لحاظ روحی خیلی بد بود.

من داشتم نازنین‌زهرا را شیر می‌دادم و تلویزیون هم نگاه می‌کردم. علی یکی از اتاق‌های خانه را نمازخانه کرده بود و می‌گفت: اینجا نمازخانه خانه است. همیشه سجاده و رحل و قرآنش یک گوشه پهن بود. قبل از خواب یک جزء قرآن می‌خواند و هرشب بلااستثنا قبل از اذان صبح بیدار می‌شد و نماز شب می‌خواند.

آن شب بعد از عبادتش با چشم گریان آمد پیشم، زانو زد جلوی من و نگاهم می‌کرد. ترسیدم. پرسیدم: علی چیزی شده؟ گفت: نه. گفتم:  پس چرا اینطوری شدی؟ گفت: کلی! اگر بخواهم برایم دعا کنی، این کار را می‌کنی؟ پرسیدم: چه دعایی؟ اتفاقی افتاده؟ گفت: من آدم خجالتی هستم. همیشه سعی کردم در زندگی پیرو راه معصومین باشم. اصلاً رویم نمی‌شود وقتی بمیرم کسی مرا غسل دهد.

با ناراحتی گفتم: این چه حرفی است، ساعت یک شب؟ گفت: بگذار حرفم را بزنم. می‌گویند زنی که فرزند شیر می‌دهد دعایش مستجاب است. دعا کن مثل امام حسین(ع) کفن و پیکری نداشته باشم که بخواهند مرا غسل دهند.

حرف‌هایش ته دلم را خالی کرد. ناگهان بچه از دستم با صورت روی زمین افتاد و بینی‌اش زخم شد. بدنم می‌لرزید، گفتم: علی از خدا نمی‌ترسی آنقدر مرا اذیت می‌کنی؟ هیچ وقت حلالت نمی‌کنم! هیچ وقت هم چنین دعایی در حقت نخواهم کرد. مردم دارند عادی زندگی می‌کنند اما زندگی من همش شده استرس و ترس از دوری تو و حالا هم دعا برای مرگ.

اگر روزی بروی من چه کنم؟ گفت: من وقتی با تو ازدواج کردم در وجودت دیدم از عهده مسئولیت بر می‌آیی و ‌توان اداره زندگی و بچه‌ها را داری. گفتم: علی اگر الان فکر می‌کنی من انرژی دارم و از پس کارها برمی‌آیم، به عشق توست که شب‌ها بیای به من بگویی خسته نباشی! اگر تو نباشی دیگر چه کسی به من انرژی بدهد؟ علی! جان مرا بگیر اما نخواه از من جدا شوی.

*سه روز تحویلش نگرفتم

آن شب که این حرف‌ها را زد، دو ـ سه روز سکوت کردم و ناراحت بودم. اصلا تحویلش نمی‌گرفتم تا اینکه آمد گفت: بیا با هم برویم بیرون. شب‌های جمعه معمولا با علی برای دعای کمیل می‌رفتیم حرم شاه‌عبدالعظیم. آن شب هم رفتیم. در راه پرسید: چرا اینقدر ناراحتی؟ گفتم: علی! فکر کن من با چه امیدی همسر تو شدم؟ همه این سختی‌ها را به جان خریدم، دو سال خارج از کشور زندگی کردیم تک و تنها، هیچ وقت غر نزدم چون همین که تو بودی برایم دنیایی بود. اما این که می‌گویی دعا کن بمیرم، مرا اذیت می‌کند. من هم می‌گویم دعا کن من بمیرم. آن وقت تکلیف این سه تا بچه چه می‌شود؟ گفت: کلی! بگذار یک چیزی به تو بگویم، نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم خیلی عمرم به دنیا نیست. حس می‌کنم آخرهای عمرم است. با گریه گفتم: علی! تو را به خدا این حرف‌ها را نزن! گفت: دلم می‌خواهد تو قوی باشی، دوست ندارم کسی به شما زور بگوید، حواست به بچه‌ها باشد. من در این زندگی کاری کردم که تو بتوانی از پس خودت بر بیای. 

*علی تمام زندگی من بود

گاهی از سر عشق و علاقه به او می‌‌گفتم اگر حتی روزی دیگر مرا دوست نداشتی، برو زن بگیر و با هر که می‌خواهی زندگی کن، اما خانه‌ات روبروی خانه من باشد تا هر روز صبح بیایم تو را ببینم. بعد می‌خندیدم و می‌گفتم: با آن زن هم کاری ندارم، اما بالاخره روزی تکه تکه‌اش می‌کنم که دل تو را برده!

علی می‌زد زیر خنده و می‌گفت: مثل سرخ پوست‌ها او را اذیت می‌کنی؟ یادم نبود خون‌آشام هستی. می‌گفتم: علی تو تمام زندگی من هستی. با خنده می‌گفت: من هم همسر جدیدم را نشانت نمی‌دهم، فقط دورادور می‌آیم تو را می‌بینم. بعد شروع می‌کرد بیشتر سر به سر گذاشتن و خنداندن من تا مبادا ناراحت شده باشم. علی خودش هم خیلی دل نازک بود.

*معامله‌ای که فسخ شد

خانه‌مان سمت چیتگر بود و در یک شهرک زندگی می‌کردیم. تصمیم گرفتیم خانه‌مان را عوض کنیم. علی چون مربی قرآن شهرک بود، همه او را می‌شناختند و چون تلفظ فامیلی‌اش سخت بود، به نام آقای سعدی معروف بود. خانمی که قرار بود خانه را از او بخریم، علی را شناخت. قرار شد خانه‌هایمان را با هم عوض کنیم و ما مبلغی هم به او پرداخت کنیم. 

وقتی قرار شد برای صحبت‌های نهایی به بنگاه برویم، شب قبلش برای علی ماموریتی پیش آمد و باید به سوریه می‌رفت. فرزند خانمی که قرار بود خانه‌اش را بخریم، آقای سیدی بود که تماس می‌گیرد تا قرار بنگاه را قطعی کند، اما علی می‌گوید: آقا سید من برایم کاری پیش آمده، نمی‌توانم بیایم برای قولنامه. سید می‌گوید: من چند روزی صبر می‌کنم اگر نیامدی با خانمت صحبت می‌کنم. علی می‌گوید: آقا سید یک چیزی می‌گویم بین خودمان باشد، من عمرم به دنیا نیست و این را بارها به خانمم گفته‌ام، اما او تحمل شنیدن ندارد. بعد از من هم نمی‌تواند بقیه پول را جور کند، چیزی هم نداریم که بخواهد بفروشد. حتی از پدر خودش هم حاضر نیست هزار تومان پول بگیرد. بنابراین امکان انجام این معامله نیست. آقا سید به او می‌گوید: شما آنقدر برای ما محترم هستی که اصلا بحث این صحبت‌ها نیست، تو مربی قرآن محل هستی. اصلاً حرف پول را نزن. ما حاضریم همینطور خانه را جابجا کنیم. علی می‌گوید: نه من دوست ندارم فرزندانم مدیون کسی شوند یا خانمم سرش پایین باشد. خواهش می‌کنم همسرم را در معذوریت قرار ندهید. ما خانه‌ای داریم که فعلا کافی است. بچه‌ها هم بزرگ شوند خدایشان بزرگ است.

*ماجرایی که چند ماه بعد از شهادت همسرم فهمیدم

من از چنین تماسی تا ماه‌ها بعد از شهادت علی بی‌خبر بودم. بعد از خبر مفقودالاثری همسرم تا دو سال به منزل پدرم رفتم و تابستان‌ها برمی‌گشتم خانه خودمان. 

یک روز محمدمهدی را بردم سلمانی شهرک. همانطور که منتظر بودیم نوبت پسرم شود همزمان تلویزیون هم روشن بود و داشت برنامه‌ای در مورد مدافعان حرم پخش می‌کرد. آقای آرایشگر همینطور که سر مشتری را اصلاح می‌کرد، نگاهی به تلویزیون کرد و آهی کشید، سپس گفت: خدایا! چه دسته گل‌هایی دارند می‌روند و پرپر می‌شوند. آقای زیر دستش گفت: بله اما اگر آنها نروند دشمن به داخل کشورمان حمله می‌کند. آقای آرایشگر شروع کرد از جوانی در محل صحبت کرد که مربی قرآن محل بوده و الان شهید مدافع حرم است. من جا خوردم و متوجه شدم دارد در مورد علی صحبت می‌کند. بدون اینکه خودم را معرفی کنم گوش کردم ببینم چه می‌گوید.

او که از قضا همان آقا سید بود و تا آن زمان ما همدیگر را نمی‌شناختیم، تعریف کرد: این بنده خدا انگار فرشته بود، قبل از رفتنش قرار بود منزل مادرم را بخرد، اما وقتی داشت می‌رفت، گفت: من مدافع حرم هستم و عمرم به دنیا نیست. او داشت ادامه حرفش را می‌زد و ماجرای تماس را تعریف می‌کرد که من حس کردم حالم بد است و بی‌هوش شدم. فقط متوجه شدم محمدمهدی دارد جیغ می‌زند و گریه می‌کند. به خودم آمدم دیدم لیوان آبی می‌پاشند روی صورتم.

کمی که حالم جا آمد، گفتم: من همسر آقای سعدی هستم که شما داری در موردش صحبت می‌کنی. آقا سید با تعجب نگاهم کرد.

به او گفتم: چرا همان موقع نیامدید به من بگویید؟ گفت: اتفاقا من هم از شنیدن این صحبت‌های آقای سعدی هنگ کرده بودم و گفتم: این چه حرف‌هایی است شما می‌زنید؟ اما مرا قسم داد که اجازه نده این حرف‌ها به گوش خانمم برسد. او بچه شیر می‌دهد. قول بده حرف‌هایی که به تو زدم به او نگویی! چون من یک بار به او گفتم تا چند روز حالش بد بود و به سختی توانستم حالش را خوب کنم. 

بعد از این صحبت آمدم لحظاتی در پارک شهرک نشستم و گریه کردم. نزدیک اذان مغرب رفتم مسجد و از امام جماعت خواستم آن شب در دعاهای مسجدی‌ها یادی هم از علی کند.

 

منبع:تسنیم

طلبه‌ای که در ۹ ماه فقر را در محله خود ریشه‌کن کرد+عکس


عقیق:امیرحسین کسائی: آسیب‌های اجتماعی و مشکلات هر منطقه و محله با عزم و اراده مردم همان محله و با محوریت امام محله به راحتی می‌تواند حل و فصل شود. اگر امام محله خود را فراتر از محیط مسجد بداند و قدم در مسیر حل معضلات و مشکلات مردم بگذارد با پشتوانه اعتمادی که میان مردم دارد، می‌تواند ظرفیت مالی و فیزیکی آن‌ها را هم به میدان آورد تا گره از کار مردم باز کند. مانند حجت‌الاسلام سیدعبدالحمید خُرّام در شهرستان یاسوج استان کهگیلویه و بویراحمد که متولد سال ۶۱ است و از سال ۸۰ هم لباس طلبگی به تن کرده، اما یکجانشین نبوده و همواره در میدان عمل در حال کار و تبلیغ بوده است.


حجت‌الاسلام سیدعبدالحمید خُرّام امام محله در شهرستان یاسوج

بهترین شیوه تبلیغ

او بهترین شیوه برای تبلیغ دین را در خدمت به مردم دیده است. برای همین در مدت ۹ ماهی که به نجف آباد از توابع شهرستان یاسوج آمده، یک روز هم ننشسته و همواره دویده تا بتواند گرهی از کار مردم باز کند؛ تلاشی که موجب شده ارکان دیگر منطقه نیز پا به پای او بدوند و تلاش کنند.


حجت‌الاسلام خُرّام برای رفع مشکلات معیشتی در طول ماه بسته‌های ارزاق تهیه و به نیازمندان می‌رساند

مشکلات بسیار ناشی از کرونا

منطقه نجف‌آباد در شهرستان یاسوج دارای مردمانی است که شغل بیش‌ترشان کشاورزی، دامداری و … بود و چند مغازه هم داشتند، اما با شیوع کرونا کسب و کار بسیاری لطمه خورد. خُرّام می‌گوید: «متاسفانه وضعیت اقتصادی و معیشتی بسیاری از مردم در این منطقه بسیار سخت است و مشکلات خیلی زیادی دارند. من در ابتدای ورود، یک مرکز نیکوکاری احداث کردم که الان روزانه مراجعات فراوانی دارد. افرادی که در مراجعه به این مرکز تقاضا دارند یک بسته معیشتی به آنان اهدا شود تا بتوانند چند روزی شکم خانواده خود را سیر کنند.»


حجت‌الاسلام سیدعبدالحمید خُرّام با کارهای خود مسئولین مسجد و دیگر ارگان‌ها را پای کار آورده است تا بتواند گره از کار مردم باز کند

تحولی که با تغییر هیأت امنا حاصل شد

حجت‌الاسلام خُرّام امام جماعت مسجد حضرت فاطمه‌الزهرا(س) در این منطقه است. او می‌گوید: «مسجد ما به نوعی بین‌راهی و خروجی شهر به حساب می‌آید. همان اوایل، فراخوانی به تمام مردم این منطقه دادم تا افراد علاقه‌مند به حضور در میان هیأت‌امنا به مسجد بیایند. از میان افراد حاضر، موثرین را انتخاب کردیم و یک ترکیب فعال برای خدمت‌رسانی به وجود آوردیم. در گام اول، شناسایی مردم روستا از ابعاد مختلف در دستور کار ما قرار گرفت.»


خانواده کپرنشینی که با محوریت امام محله و مشارکت خیرین و کمیته امداد خانه‌دار شد

ساختن خانه برای یک خانواده کپرنشین

این طلبه بعد از راه‌اندازی هیأت‌امنا، هیأت عزاداری، کانون فرهنگی و هنری و پایگاه بسیج مسجد را راه انداخت و با همت این ارکان مسجد، شناسایی مردم مختلف منطقه را آغاز کرد و بانک اطلاعاتی از مردم از لحاظ وضعیت معیشت، تعداد خانوار، آسیب‌های اجتماعی و … به دست آورد. خُرّام می‌گوید: «بعد از شناسایی برای کمک‌رسانی به مردم با همت خودشان اقدام کردیم. در این منطقه کمتربرخوردار ما با همت مردم میانگین ماهیانه ۲۰۰ میلیون تومان کمک‌رسانی به مردم نیازمند داریم. به طور مثال خانواده‌ای در این منطقه در کپر زندگی می‌کرد که ۱۰ فرزند داشت و ۲ فرزند آن‌ها صعب‌العلاج بودند. با همت مردم، خیرین و کمیته امداد منطقه دو بنای ساختمانی۱۵۰ متری را برای آن‌ها فراهم کردیم که تاکنون ۶۰ متر آن تحویل شده و این خانواده در آن ساکن شده است. باقی نیز در حال احداث است.»


تهیه اقلام مورد نیاز برای ساخت خانه خانواده کپرنشین

کارهایی که برای مقابله با کرونا شد

در حوزه امور بهداشتی که به واسطه کرونا اوضاع بسیاری از مناطق کشور سخت و دشوار شد، این امام محله با کمک‌های مردمی کارهایی کرده است کارستان. تهیه ماسک، الکل و ژل ضد عفونی در چند مرحله و توزیع میان نیازمندان، ضدعفونی مرتب مسجد و اطراف آن با همکاری پایگاه مقاومت بسیج، شناسایی و معرفی بیماران کرونائی محله به مراکز طب اسلامی و سنتی و تهیه دارو برای بیماران نیازمند، تهیه بیش از ۵۰۰ کیلو سیب و هویج برای آبگیری و توزیع آن میان بیماران کرونایی، پرداخت هزینه بیمارستان بیماران کرونایی نیازمند، معرفی ۱۵ بیمار برای عمل جراحی به یک موسسه خیریه، پرداخت کمک هزینه دارو، آزمایش، سونوگرافی و… به نیازمندان تنها بخشی از خدماتش در این عرصه بوده است.

او می‌گوید: «با بیمارستان‌ها و پزشکان شهرستان تفاهم‌نامه امضا کردیم که در صورت حضور بیماری با معرفی‌نامه مسجد، تخفیف‌های بسیاری داده شود و در صورت امکان رایگان درمان شود. در یک مورد هزینه ۲۴ میلیونی بستری یک کودک را با کمک پزشکان به ۱۷ میلیون رساندیم و با کمک خیرین پرداخت کردیم. با یک موسسه خیریه در تهران رایزنی کردیم تا برای عمل جراحی مردم منطقه مساعدت داشته باشد. مردم حدود ۱۸۰۰ عمل جراحی باید انجام دهند که این موسسه با کمک خیرین هزینه‌های آن‌ها را تقبل خواهد کرد.»


عقیقه کردن گوسفند برای فرزندان یکی از رسوم مردم یاسوج است که گوشت آن میان نیازمندان توزیع می‌شود

ترک اعتیاد معتادان و حرفه آموزی به آنان

در حوزه آسیب‌های اجتماعی و رفع مشکلات و معضلات این حوزه نیز خُرّام ورود خوبی داشته است. او می‌گوید: « بعد از شناسایی خانواده آسیب‌دیده اجتماعی، آنان را به مراکز مشاوره معرفی می‌کردیم و این مشاوره‌های رایگان تا رفع کامل آن معضل و آسیب ادامه داشت و پیگیر آن بودیم. در زمینه ترک اعتیاد هم با یک مرکز ترک اعتیاد، برای بستری رایگان رایزنی شد. این مرکز علاوه بر ترک در زمینه روانشناسی و مشاوره هم فعال است که با کمک خیرین و مساعدت مرکز هزینه بستری افراد رایگان شد. با رایزنی‌های صورت گرفته افراد بهبود یافته از این مرکز، به مراکز فنی و حرفه‌ای معرفی می‌شوند تا یک حرفه بیاموزند و مدرک رسمی آن را دریافت کنند تا بتوانند کسب و کاری برای خود ایجاد کنند.»


تهیه غذای گرم برای نیازمندان در مناسبت‌های مختلف

توزیع بسته‌های غذایی ۳۰۰ هزار تومانی میان نیازمندان

کار ساخت مسجد حضرت فاطمه‌الزهرا(س) در سه طبقه به عنوان خانه عالم، خادم و پایگاه مقاومت بسیج و سه طبقه دیگر تجاری و مسکونی است که به عنوان درآمد پایدار مسجد برای کمک به نیازمندان و خانوارهای کم برخوردار منطقه در حال اجراست. اما تا فراهم شدن این درآمد پایدار خُرّام دست روی دست نگذاشته و با کمک مردم کمک خرج زندگی مردم نیازمند است.  اومی‌گوید: «توزیع بسته‌های مواد غذایی بین نیازمندان که شامل گوشت قرمز، مرغ، برنج، ماکارونی، نان، میوه و حبوبات در چند مرحله انجام شده که در هر مرحله تا به ارزش هر بسته بیش از ۳۰۰ هزار تومان تهیه و توزیع شده است. طبخ غذای گرم در چند مرحله و به مناسبت‌های مختلف از جمله شهادت امام رضا (علیه السلام)، محرم الحرام و شهادت مرد میدان حاج قاسم سلیمانی و ایام فاطمیه صورت گرفته است که در هر مرحله ۲۰۰۰ پرس غذای گرم بین نیازمندان توزیع شد. تهیه وسایل خانگی از جمله فرش، بخاری و آبگرمکن و تحویل به خانواده‌های نیازمند هم با کمک خیرین انجام شده است. عقیقه کردن یکی از رسم‌های مردم این منطقه است که در این ۹ ماه، ۳۰ رأس دام با کمک آستان قدس رضوی، ذبح و میان نیازمندان توزیع شده است.»


در هر مناسبت مذهبی هزار پرس غذای گرم طبخ و میان نیازمندان توزیع می‌شود

اشتغال‌زایی برای رفع ریشه‌ای مشکلات نیازمندان

او البته برای رفع مشکلات مردم تنها به دنبال مسکن‌ مانند بسته غذایی نیست؛ بلکه در پی ریشه‌کنی آن است. بنابراین در حوزه اشتغال‌زایی هم فعال شده است. خُرّام می‌گوید: «برای این امر قرارگاه‌های جهادی امام حسین (علیه السلام) را در استان و شهرستان با محوریت مساجد، مرکز نیکوکاری امام رضا (علیه السلام)، مجمع جهادی امام رضا (علیه السلام) که متشکل از گروه‌های جهادی، مراکز نیکوکاری و پایگاه‌های مقاومت بسیج ،کانون کارآفرینی با همکاری شبکه توسعه اجتماعی بانک رسالت را راه اندازی کردیم. در حوزه اشتغال‌زایی ایجاد دامداری سبک و سنگین، زنبورداری و خیاطی را انجام دادیم و برای ایجاد مشاغل خانگی برای نیازمندان نیز با همکاری استانداری وام تهیه کردیم. معرفی افراد جویای کار به مراکز مختلف کاری از جمله رستوران‌ها، مغازه‌های لباس، کفش فروشی و… از دیگر برنامه‌های ما بود. همچنین اشتغال مستقیم برای ۲ نفر در قرارگاه جهادی امام حسین (علیه السلام) و پرداخت حقوق ماهیانه آنها از طریق خیرین نیز از دیگر فعالیت‌های ما بوده است.

تحول و خدمت‌رسانی به مردم در ۹ ماه

تمام این خدمات و کارها از اول اردیبهشت ۱۳۹۹ در شهرستان یاسوج، منطقه نجف‌آباد و مسجد حضرت فاطمه الزهرا(سلام الله علیها) به همت این امام محله و با همکاری گروه‌های جهادی و پایگاه‌های مقاومت بسیج و مراکز نیکوکاری محله‌های مختلف از جمله محله‌های محمود آباد علیا و سفلی، ترمینال و راهنمایی، اکبرآباد، نجف‌آباد، خلف‌آباد، سرآب تاوه، سروک، شهرک ولایت و تل خسرو انجام شده است که نشان می‌دهد اگر در این کشور بخواهیم با توان و ظرفیت داخلی و استعدادهای بالقوه موجود می‌توان کارهایی کرد کارستان.

 

منبع:فارس

مداحی سه مداح معروف در تکیه شاهزاده اکبر برای وفات ام البنین(س)


عقیق:مراسم عزاداری وفات ام البنین با مداحی حاج سید مهدی میرداماد و عبدالرضا هلالی و کربلایی محمد حسین پویانفر در تکیه شاهزاده علی اکبر برگزار می شود.

این مراسم سه شنبه7 بهمن ماه راه ساعت 19 برگزار می شود.

تحریم آستان قدس رضوی خلاف قوانین بین‌المللی است



عقیق:در پی تحریم اخیر آستان قدس رضوی و تولیت این آستان توسط وزارت خزانه‌داری آمریکا، چهره‌های سیاسی، فرهنگی و مذهبی این اقدام بی شرمانه را که علیه ملجأ و پناه ایرانیان و شیعیان جهان صورت گرفت، محکوم کردند.

حجت‌الاسلام «علی عباسی» رئیس جامعه المصطفی العالمیه در گفت‌‌وگو با فارس ضمن محکوم کردن این جنایت آمریکا، گفت: تحریم‌هایی که آمریکا به ویژه در سال‌های اخیر نسبت به اشخاص و نهادهای جمهوری اسلامی ایران اعمال می‌کند، نشان دهنده خوی استکباری و قلدرمآبی و در عین حال نمایانگر ضعف، عجز و استیصال دولت آمریکا در مقابل پیشرفت‌های ایران است.

آمریکا با هرشخص و نهاد موفق در جمهوری اسلامی دشمن است

وی ادامه داد: آمریکا با هر شخص و نهاد ایرانی که در عرصه اقتصاد، سیاست و فرهنگ پیشرفت داشته باشد، دشمنی ورزیده و آن را تحریم کرده است هر چند با این تحریم‌ها کاری از آنها ساخته نیست و راه به جایی نبرده‌اند.

تأثیر آستان قدس رضوی بر مردم جهان

عباسی با اشاره به جایگاه آستان قدس رضوی میان شیعیان و مستضعفان جهان گفت: در این میان آستان قدس رضوی هم به لحاظ معنوی و نیز در بعد فرهنگی، تأثیر مهمی نه فقط بر مردم ایران بلکه بر مردم جهان دارد، از این رو، اینکه نهادی معنوی دینی را تحریم کنند نشان دهنده کینه آنها نسبت به فرهنگ، معنویت و دین است که باید به ریشه‌های آن توجه و از سوی اشخاص و نهادهای دینی جهان محکوم شود چرا که این پدیده‌ای خطرناک است و نباید اجازه دهیم حرمت نهادهای دینی را با چنین جنایات و گستاخی‌هایی نشانه بروند.

وی درباره دلایلی که باعث شده نام آستان قدس رضوی و تولیت آن در لیست تحریم‌های وزارت خزانه‌داری آمریکا قرار گیرد، گفت: طبیعتاً مجموعه‌ای که خدمات فرهنگی، اجتماعی به مردم ایران می‌رساند مورد کینه آمریکا قرار دارد. البته علاوه بر کمک‌های مؤمنانه این آستان مقدس به بخشی از جامعه، اساساً وجود این مجموعه نورانی نقش مهم فرهنگی در ایران و در عرصه بین‌الملل دارد.

دلیل کینه ورزی آمریکا نسبت به آستان قدس رضوی

حجت‌الاسلام عباسی ادامه داد: کینه آمریکا نسبت به آستان قدس رضوی از حیث تأثیرگذاری معنوی است چون بعد استکبارستیزی را در مردم تقویت می‌کند و این مهم آنها آزار می‌دهد و می‌کوشند با تحت فشار قرار دادن مجموعه‌هایی از این دست مانع از گسترش و تعمیق چنین روحیه‌ای شوند، اما کاری جز نمایش استیصال خود نمی‌کنند.

رئیس جامعه المصطفی این تحریم را خلاف قوانین بین‌المللی و انسانی دانست و تأکید کرد: باید این اقدام را محکوم کنیم، اینکه آمریکایی‌ها آنقدر جسارت کنند و مجموعه دینی و با عظمتی مثل آستان قدس رضوی را تحریم کنند، بدعتی قبیح است و اقتضاء می‌کند شخصیت‌های دینی جهان در مقابل این پدیده موضع‌گیری کنند.

وی با بیان اینکه اگر چه همه تحریم‌ها خلاف قوانین حقوق بشری و انسانی است اما تحریم آستان قدس رضوی مذموم‌تر است، گفت: این تحریم، دشمنی آشکار با دین و معنویت و فرهنگ یک ملت است و باید اشخاص و نهادها از داخل و خارج در محکومیت آن ابراز موضع کنند.

حجت‌الاسلام عباسی در پایان خاطرنشان کرد: تجربه نشان داده است این اقدامات در بیشتر موارد تأثیری نداشته، به ویژه آنکه در افتادن با نهادهای فرهنگی دستاوردی نداشته و نتیجه معکوس خواهد داشت و چهره ضددینی و ضدانسانی آمریکا را بیش از پیش آشکار می‌کند.

 

منبع:فارس

ویژگی عجیب غذاهای بهشتی حضرت مریم


عقیق:یکی از چهره‌های الگویی که خداوند در قرآن به معرفی وی پرداخته است، حضرت مریم سلام‌الله علیها مادر بزرگوار عیسی (ع) است. قرآن برخی جزئیات زندگی ایشان از هنگام تولد تا ولادت حضرت عیسی(ع) را حکایت کرده است. بر اساس روایات اسلامی، این بانوی بزرگوار در کنار حضرت فاطمه زهرا، خدیجه و آسیه سلام‌الله علیهم به عنوان چهار زن برتر بهشتی معرفی شده‌ است.

خداوند در آیات متعددی از قرآن به برخی مقامات و ویژگی‌های شخصیتی حضرت مریم سلام‌الله علیها از جمله گفت‌وگو با ملائک، دریافت ارزاق بهشتی و نیز مقام اصطفاء و طهارت ایشان نسبت به عمده زنان عالم اشاره می‌کند؛‌ به عنوان نمونه در آیه 37 آل‌عمران درباره ارزاقی که از بهشت بر آن بانوی بزرگوار جاری می‌شد، می‌خوانیم «فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً وَ کَفَّلَها زَکَرِیَّا کُلَّما دَخَلَ عَلَیْها زَکَرِیَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قالَ یا مَرْیَمُ أَنَّى لَکِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَرْزُقُ مَنْ یَشاءُ بِغَیْرِ حِسابٍ»
یعنی پس پروردگارش وى [=مریم‏] را با حُسنِ قبول پذیرا شد و او را نیکو بار آورد، و زکریا را سرپرست وى قرار داد. زکریا هر بار که در محراب بر او وارد مى‏‌شد، نزد او [نوعى‏] خوراکى مى‌‏یافت. [مى‏]گفت: «اى مریم، این از کجا براى تو [آمده است؟ او در پاسخ مى‏]گفت: «این از جانب خداست، که خدا به هر کس بخواهد، بى‏‌شمار روزى مى‏‌دهد.»

در تفسیر منسوب به امام حسن عسکری (ع) به نقل از رسول‌الله (ص) آمده است حضرت زکریا (ع) که مدام با این صحنه‌ها مواجه می‌شد، روزی با خود گفت «إِنَّ الَّذِی یَقْدِرُ أَنْ یَأْتِیَ لِمَرْیَمَ بِفَاکِهَةِ الشِّتَاءِ فِی‏ الصَّیْفِ وَ فَاکِهَةِ الصَّیْفِ فِی الشِّتَاءِ لَقَادِرٌ أَنْ یَهَبَ لِی وَلَداً وَ إِنْ کُنْتُ شَیْخاً وَ کَانَتِ امْرَأَتِی عَاقِراً فَ هُنالِکَ دَعا زَکَرِیَّا رَبَّهُ‏ فَ قالَ رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعاء» یعنی همان کسی که قادر است برای مریم میوه تابستانی در زمستان و میوه زمستانی در تابستان بدهد،‌ حتماً‌ قادر است به من فرزندی دهد، هرچند در پیری باشم و همسرم نازا. آنجا [بود که‏] زکریا پروردگارش را خواند [و] گفت: «پروردگارا، از جانب خود، فرزندى پاک و پسندیده به من عطا کن، که تو شنونده دعایى. (37 آل‌عمران)» (التفسیر المنسوب إلى الإمام الحسن العسکری علیه السلام، ص660) 

بر اساس این تفسیر در می‌یابیم ارزاقی که خداوند از بهشت بر مریم سلام‌الله علیها ارسال می‌کرد،‌ ویژگی‌های خاصی داشت؛ از جمله آنکه میوه‌هایی در غیر فصل خود بر سفره آن بانو ارسال می‌شد. به این ترتیب محدودیت فصلی برای ایشان موضوعیت نداشت. به این ترتیب می‌توان به یکی از ویژگی‌های بهشتی که ارزاق آن بر این بانوی بزرگوار نازل می‌شد پی برد.

ذکر این نکته خالی از لطف نیست که امام حسین (ع)‌ در آخرین خطبه‌های خویش در کربلا وقتی به ویژگی‌های بهشت ظهور اشاره می‌کرد، یکی از ویژگی‌های آن را میوه‌های غیرفصلی معرفی کرده، فرمود:‌ وَ لَیُنْزِلَنَّ الْبَرَکَةَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ حَتَّى إِنَّ الشَّجَرَةَ لَتُقْصَفُ بِمَا یَزِیدُ اللَّهُ فِیهَا مِنَ الثَّمَرَةِ وَ لَتَأْکُلُنَّ ثَمَرَةَ الشِّتَاءِ فِی الصَّیْفِ وَ ثَمَرَةَ الصَّیْفِ فِی الشِّتَاءِ؛ و به قدرى برکت از آسمان به سوی زمین نازل مى‌شود که شاخه درخت از زیادى میوه مى‌‏شکند؛ میوه زمستانى در تابستان و میوه تابستانى در زمستان خورده مى‏‌شود. (الخرائج و الجرائح، ج‏2، ص848)

 

منبع:تسنیم

امام جماعتی که سوره‌اش را اشتباه می‌خواند! +‌ عکس


عقیق:اسماعیل ابراهیمی (کوشا) خاطراتش را چندین بار برای نویسندگان مختلف بیان کرد تا آنها با قلمشان، آنچه در زندگی تجربه کرده بود را به رشته تحریر دربیاورند؛ اما همه این تجربیات منجر به نوشته شدن متن‌هایی شد که روای، آن‌ها را نمی‌پسندید.

سال ۹۳ بود که راوی و نویسنده کتاب «این صدف انگار مروارید ندارد!» تصمیم گرفت خودش دست به قلم شده و حس و حالش از خاطرات و تجربیاتش را برای مخاطبانش روی صفحات کاغذ بیاورد.

این کتاب پس از بارها بازنویسی و ویرایش، چند روز پیش از سوی انتشارات نارگل منتشر و در کتابفروشی‌های معتبر کشور، توزیع شد.

«این صدف انگار مروارید ندارد!» خاطرات کودکی تا ۲۸سالگی راوی در سال ۱۳۶۵ را در برمی‌گیرد و حاوی تصویرسازی فوق‌العاده‌ای از تأثیر حضرت امام خمینی بر روی جوانی است که هیچ نسبتی با انقلاب و امام نداشته است.

این جوان در ادامه با تحولات غرب کشور همراه می‌شود و تا انتهای کتاب، از اقدامات و تجربیاتش در مسیر خدمت به مردم و انقلاب می‌گوید. راوی از بیان کاستی‌ها و کمبودهای زندگی و اقداماتش ابایی ندارد و به نحوی کاملا صادقانه و روراست، فضای آن روزها را بازسازی می‌کند.

نویسنده و راوی «این صدف انگار مروارید ندارد!» به خاطر علاقه‌اش به سینما، کتابش را در یک پیش‌پرده،‌ ۳۵ پرده و تعدادی زیادی عکس رنگی به همراه فهرست اعلام، تنظیم کرده است.

متن روان و خوش‌خوان کتاب، لذت خواندن آن را دو چندان کرده است و در روزگار گرانی کتاب و کاغذ، می‌شود این کتاب ۴۱۶ صفحه‌ای که ۶۴ صفحه عکس رنگی دارد را با قیمت مناسب ۵۵هزار تومان خریداری کرد.

آنچه در ادامه می‌خوانید، بخشی از روایت راوی در پرده غرب غریب و از روزهای حضور راوی و نویسنده در کردستان است؛

در یکی از همان روزهایی که دیگر به آن وضعیت عادت کرده بودم و احساس می کردم رویین تن شده‌ام و کارم هم خیلی درست است، یک شب که رفته بودیم مهمات خالی کنیم و به نماز جماعت مقر نرسیده بودم، وضو گرفتم و یک راست به اتاق‌مان رفتم. از شانس بد یا خوبم، وقتی وارد اتاق شدم «محمد احمدی» را که خیلی هم آدم با دیسیپلینی بود، مشغول نوشتن نامه با کارهای دیگرش دیدم. سلام کردم و در گوشه‌ای مشغول خواندن نماز مغرب شدم.

بعد از نماز، در حال دعا و مثلا تعقیبات بودم که گفت: “آقای ابراهیمی قبول باشه.” گفتم: “خیلی ممنون، قبول حق باشه. بعد ادامه داد: ” واقعأ حال خوبی توی نماز دارید.” گفتم: “بابا این حرفا چیه؟ کدوم حال!” در حالی که احساس می‌کردم چیزی می‌خواهد بگوید، بنده خدا کلی خودش را جمع کرد و پهن کرد و آخرش با خجالت و ملاحظه زیاد گفت: “فقط … شرمنده! شما که نمازتون رو این قدر با طمأنینه می‌خونید، جسارتا «قل هو الله احد الله الصمد» درسته.” من با تعجب و اگر دروغ نگویم، با حالتی شاکی پرسیدم: “مگه من چی میگم؟! که گفت: “شما میگید «الله ل صمد»!” تا این را گفت، انگار که دنیا و مافیها روی سرم هوار شده باشد، دیگر صدایم درنیامد و فقط از شدت خجالت، کاملا مچاله شدنم را حس کردم.

آن بنده خدا هم که ظاهرا متوجه حال خرایم شده بود، کاغذ و ورق‌هایش را جمع و جور کرد و زد بیرون، تا بیشتر از این سرخ و سفید شدن من را نبیند.

حالا مانده بودم که این یکی دیگر چه بود؟! در همان حال گرفته که حسابی رفته بودم توی نخ محاسبه آن همه نمازهای به خیال خودم درست و درمان و الهی قلبی محجوبی که در خلوت و جلوت خوانده بودم، یک دفعه مثل فیلم‌های کارتونی، ابری بالای سرم شکل گرفت و یاد آن شبی افتادم که برای اولین و البته آخرین بار، من را به زور امام جماعت کردند.

آن شب وقتی نماز مغرب، مثلا به امامت من تمام شد و منتظر بودم که مثل شب‌های قبل که یک نفر با صدای خوش دعا بخواند و بقیه زمزمه کنند، دیدم همه یکی یکی بلند شدند و شروع کردند به نماز خواندن. من هم با خودم گفتم دم‌شان گرم، همه‌شان اهل نماز غفیله هستند؛ اما وقتی داشتم به خودم نهیب می‌زدم که چقدر ضایع است که تو مثلا امام جماعتی و غفیله را بلد نیستی، یک سؤال ذهنم را به خودش مشغول کرد که پس چرا این‌ها شب‌های قبل، همه‌شان غفیله نمی‌خواندند؟!

و در حالی که هنوز دنبال کشف جواب سؤال اولم بودم، متوجه شدم بعد از تشهد رکعت دوم، به جای سلام دادن، بلند شدند و رکعت سومی هم خواندندا دیگر حسابی تعجب کردم، چون حداقل این را می دانستم که غفیله دو رکعتی است. باز با خودم گفتم شاید در جبهه سه رکعتی باید خوانده شود!

خلاصه در حالی که با خودم درگیر حل آن معادله چندمجهولی بودم، بلند شدم و نماز عشا را شروع کردم. برای جبران مافات هم، هر چه ذکرهای اضافی بلد بودم در قنوت خواندم و به حال خوب‌شان اضافه کردم. اما بعد از سلام نماز دیدم باز هم از دعا و تعقیبات خبری نیست و دوباره همه شان تک تک بلند شدند و قامت بستند.

 

این دفعه دیگر شاکی شدم که وقتی ما را می‌فرستند جلوی گلوله، پس چرا این چیزها را به ما یاد نمی‌دهند که این طوری جلوی عالم و آدم ضایع نشویم؟! آن اولی غفیله بود؛ این یکی دیگر چیست که صغیر و کبیر بلدند و می‌خوانند الا ما؟! اما کشف جواب این سؤال، موقعی پیچیده تر شد که متوجه شدم تازه چهار رکعتی هم هست! دیگر راستی راستی خیلی خجالت کشیدم و با خودم گفتم: «زرشک ا چه امام جماعت پیاده‌ای! خودش نشسته و مأمومینش، راه به راه دارن چه نمازای مستحبی ندیده و نشنیده و بلند بالایی می‌خونن!»

آنجا بود که یک دفعه ابر دایره‌وار، روی سرم خراب شد و یک جا جواب همه سؤالات آن شب امام جماعت شدنم را کشف کردم. تازه فهمیدم آن بنده‌های خدا، حیا کرده و بدون این که غلط خواندنم را به رویم بیاورند، نمازهای‌شان را دوباره خوانده و به قول علما اعاده کرده بودند. آن موقع بود که شستم خبردار شد چرا بعد از آن شب، دیگر هرگز به من اصرار نکردند که امام جماعت بشوم!

گذشته از احساس ناخوشایندی که آن شب، به خصوص با یادآوری تلخ امام جماعت شدنم به من دست داد، ولی درس‌های دیگری هم برایم داشت که از آن بهترین دوستان خدا سرمشق گرفتم؛ آن هم این که نه خیز نابجای سه ثانیه و نه غلط خواندن نمازم را به رویم نیاوردند، بلکه با دل دریایی‌شان، خیلی بزرگ‌منشانه از کنارش رد شده و به قولی «غمض عین» کرده بودند.

یاد باد آن روزگارانی که در قطره‌ای از باران شنا می‌کردیم!

 

منبع:فارس

اهمیت صبر برای خانواده در بیان آیت‌الله خوشوقت



عقیق:اهمیت صبر و بردباری در خانواده به اندازه‌ای است که می‌توان آن را یکی از اساس‌های مهم زندگی خانوادگی به حساب آورد که اگر نباشد، خانواده در معرض نابودی قرار می‌گیرد. این موضوع در از ابتدای ازدواج نقش خود را نشان می‌دهد و وقتی فرزندان متولد می‌شوند و رشد می‌کنند، اهمیت و ضرورت بیشتری پیدا می‌کند؛ چراکه صبر والدین در برابر مسائل گوناگون می‌توان بر فرزندان آنها آثار تربیتی بسیاری داشته باشد.

 با مرور بخش‌هایی از سخنان ارزشمند آیت‌الله عزیزالله خوشوقت رحمه‌الله علیه، به جایگاه صبر در خانواده در کلام این استاد بزرگ اخلاق پرداختیم.

صبر در زندگی مشترک

اگر بخواهیم گناه را ترک کنیم که به بهشت برویم، بدون صبر نمی‌شود. خدا فرموده: «ازدواج کنید.» اگر ازدواج نکنید، صبر می‌خواهد و کسی نمی‌تواند بدون ازدواج گناه نکند. وقتی هم ازدواج کردی، باز هم صبر می‌خواهد؛ خانم‌ها که مثل شوهران خود نیستند؛ سلیقه‌شان، اهدافشان و خواسته‌هایشان یک جور نیست؛ اغلب بین زن و مرد در این موضوعات اختلاف هست.

زندگی مشترک هم یک روز و دو روز نیست. وقتی اختلاف پیش می‌آید، چه کار باید کرد؟ باید صبر کرد. ولی اگر نمی‌خواهی صبر کنی باید قیچی را برداری، آن وقت هر روز باید زندگی را قیچی کنی. بنابراین صبر می‌خواهد؛ زندگی عائلی و خانوادگی زیربنایش صبر است و الا هر روز باید چماق کشی کنید.

کسانی که ازدواج کرده‌اند، باید حواسشان جمع باشد؛ باید صبر کنند. تا زن حرفی زد که نباید می‌زد، نمی‌شود درِ گوشش زد. اگر بزنی که دیگر زن تو نیست، فردا به خانه پدرش می‌رود؛ پس باید صبر کنی. خدا از مرد، صبر را خواسته است؛ چون توان صبر مرد بیشتر است و به عاقبت کار فکر می‌کند. اگر هر روز بخواهد دعوا کند که نمی‌شود. مجبور است سکوت کند. اگر صبر نباشد، زندگی پا نمی‌گیرد. فردا است که باید بروند دادگاه خانواده و از هم جدا می‌شوند. دومی هم همین طور، سومی هم همین‌طور.

بنابراین از اول باید صبر را بیاموزیم و اگر صبرمان کم است، زیادش کنیم؛ بعد به سراغ ازدواج برویم؛ و الا از روز اول دعوایمان می‌شود؛ سر غذا، سر رفت و آمد، سر خواب، سر دیر کردی، شور کردی، شیرین کردی، دعوا راه می‌افتد. همه این‌ها را باید صبر کنیم و کم‌کم ان‌شاءالله درست می‌شود. خدا در قرآن فرموده است: بهشت برای کسانی که «بِمَا صَبَرتُم»؛ اگر صبر نکنی بچه‌ها از بین می‌روند و زندگی منهدم می‌شود و پیش خدا هم مسئولیم.

ضرورت صبر در ترتیب کودک

بچه‌ها که به دنیا می‌آیند، اگر ببینند پدر و مادر با هم دعوا می‌کنند، آن‌ها هم دعوایی می‌شوند. باید صبر کنید و در حضور آن‌ها داد و بیداد نکنید. اگر حرف حسابی هست به صورت خصوصی و تنهایی و به آرامی گفته شود که بچه‌ها نشنوند. اگر سر و صدا را بشنوند، یاد می‌گیرند و در آینده، آن‌ها هم با زن و بچه‌هایشان دعوا می‌کنند. پس در این موارد باید صبر کنیم.

اگر خیال کنیم که این دنیا مال ما است و فضا آزاد است و هر چقدر که می‌خواهیم داد بزنیم، نمی‌شود. باید صبر کنی و صدا را بکُشی و پایین بیاوری تا درست شود؛ إن‌شاءالله؛ و الا بچه‌ها فردا که جان می‌گیرند، از آن دعواهای بزرگ می‌کنند و باید به دادگاه بروند.

 

منبع:تسنیم

طلبه‌ای که در ۹ ماه فقر را در محله خود ریشه‌کن کرد+عکس


عقیق:امیرحسین کسائی: آسیب‌های اجتماعی و مشکلات هر منطقه و محله با عزم و اراده مردم همان محله و با محوریت امام محله به راحتی می‌تواند حل و فصل شود. اگر امام محله خود را فراتر از محیط مسجد بداند و قدم در مسیر حل معضلات و مشکلات مردم بگذارد با پشتوانه اعتمادی که میان مردم دارد، می‌تواند ظرفیت مالی و فیزیکی آن‌ها را هم به میدان آورد تا گره از کار مردم باز کند. مانند حجت‌الاسلام سیدعبدالحمید خُرّام در شهرستان یاسوج استان کهگیلویه و بویراحمد که متولد سال ۶۱ است و از سال ۸۰ هم لباس طلبگی به تن کرده، اما یکجانشین نبوده و همواره در میدان عمل در حال کار و تبلیغ بوده است.


حجت‌الاسلام سیدعبدالحمید خُرّام امام محله در شهرستان یاسوج

بهترین شیوه تبلیغ

او بهترین شیوه برای تبلیغ دین را در خدمت به مردم دیده است. برای همین در مدت ۹ ماهی که به نجف آباد از توابع شهرستان یاسوج آمده، یک روز هم ننشسته و همواره دویده تا بتواند گرهی از کار مردم باز کند؛ تلاشی که موجب شده ارکان دیگر منطقه نیز پا به پای او بدوند و تلاش کنند.


حجت‌الاسلام خُرّام برای رفع مشکلات معیشتی در طول ماه بسته‌های ارزاق تهیه و به نیازمندان می‌رساند

مشکلات بسیار ناشی از کرونا

منطقه نجف‌آباد در شهرستان یاسوج دارای مردمانی است که شغل بیش‌ترشان کشاورزی، دامداری و … بود و چند مغازه هم داشتند، اما با شیوع کرونا کسب و کار بسیاری لطمه خورد. خُرّام می‌گوید: «متاسفانه وضعیت اقتصادی و معیشتی بسیاری از مردم در این منطقه بسیار سخت است و مشکلات خیلی زیادی دارند. من در ابتدای ورود، یک مرکز نیکوکاری احداث کردم که الان روزانه مراجعات فراوانی دارد. افرادی که در مراجعه به این مرکز تقاضا دارند یک بسته معیشتی به آنان اهدا شود تا بتوانند چند روزی شکم خانواده خود را سیر کنند.»


حجت‌الاسلام سیدعبدالحمید خُرّام با کارهای خود مسئولین مسجد و دیگر ارگان‌ها را پای کار آورده است تا بتواند گره از کار مردم باز کند

تحولی که با تغییر هیأت امنا حاصل شد

حجت‌الاسلام خُرّام امام جماعت مسجد حضرت فاطمه‌الزهرا(س) در این منطقه است. او می‌گوید: «مسجد ما به نوعی بین‌راهی و خروجی شهر به حساب می‌آید. همان اوایل، فراخوانی به تمام مردم این منطقه دادم تا افراد علاقه‌مند به حضور در میان هیأت‌امنا به مسجد بیایند. از میان افراد حاضر، موثرین را انتخاب کردیم و یک ترکیب فعال برای خدمت‌رسانی به وجود آوردیم. در گام اول، شناسایی مردم روستا از ابعاد مختلف در دستور کار ما قرار گرفت.»


خانواده کپرنشینی که با محوریت امام محله و مشارکت خیرین و کمیته امداد خانه‌دار شد

ساختن خانه برای یک خانواده کپرنشین

این طلبه بعد از راه‌اندازی هیأت‌امنا، هیأت عزاداری، کانون فرهنگی و هنری و پایگاه بسیج مسجد را راه انداخت و با همت این ارکان مسجد، شناسایی مردم مختلف منطقه را آغاز کرد و بانک اطلاعاتی از مردم از لحاظ وضعیت معیشت، تعداد خانوار، آسیب‌های اجتماعی و … به دست آورد. خُرّام می‌گوید: «بعد از شناسایی برای کمک‌رسانی به مردم با همت خودشان اقدام کردیم. در این منطقه کمتربرخوردار ما با همت مردم میانگین ماهیانه ۲۰۰ میلیون تومان کمک‌رسانی به مردم نیازمند داریم. به طور مثال خانواده‌ای در این منطقه در کپر زندگی می‌کرد که ۱۰ فرزند داشت و ۲ فرزند آن‌ها صعب‌العلاج بودند. با همت مردم، خیرین و کمیته امداد منطقه دو بنای ساختمانی۱۵۰ متری را برای آن‌ها فراهم کردیم که تاکنون ۶۰ متر آن تحویل شده و این خانواده در آن ساکن شده است. باقی نیز در حال احداث است.»


تهیه اقلام مورد نیاز برای ساخت خانه خانواده کپرنشین

کارهایی که برای مقابله با کرونا شد

در حوزه امور بهداشتی که به واسطه کرونا اوضاع بسیاری از مناطق کشور سخت و دشوار شد، این امام محله با کمک‌های مردمی کارهایی کرده است کارستان. تهیه ماسک، الکل و ژل ضد عفونی در چند مرحله و توزیع میان نیازمندان، ضدعفونی مرتب مسجد و اطراف آن با همکاری پایگاه مقاومت بسیج، شناسایی و معرفی بیماران کرونائی محله به مراکز طب اسلامی و سنتی و تهیه دارو برای بیماران نیازمند، تهیه بیش از ۵۰۰ کیلو سیب و هویج برای آبگیری و توزیع آن میان بیماران کرونایی، پرداخت هزینه بیمارستان بیماران کرونایی نیازمند، معرفی ۱۵ بیمار برای عمل جراحی به یک موسسه خیریه، پرداخت کمک هزینه دارو، آزمایش، سونوگرافی و… به نیازمندان تنها بخشی از خدماتش در این عرصه بوده است.

او می‌گوید: «با بیمارستان‌ها و پزشکان شهرستان تفاهم‌نامه امضا کردیم که در صورت حضور بیماری با معرفی‌نامه مسجد، تخفیف‌های بسیاری داده شود و در صورت امکان رایگان درمان شود. در یک مورد هزینه ۲۴ میلیونی بستری یک کودک را با کمک پزشکان به ۱۷ میلیون رساندیم و با کمک خیرین پرداخت کردیم. با یک موسسه خیریه در تهران رایزنی کردیم تا برای عمل جراحی مردم منطقه مساعدت داشته باشد. مردم حدود ۱۸۰۰ عمل جراحی باید انجام دهند که این موسسه با کمک خیرین هزینه‌های آن‌ها را تقبل خواهد کرد.»


عقیقه کردن گوسفند برای فرزندان یکی از رسوم مردم یاسوج است که گوشت آن میان نیازمندان توزیع می‌شود

ترک اعتیاد معتادان و حرفه آموزی به آنان

در حوزه آسیب‌های اجتماعی و رفع مشکلات و معضلات این حوزه نیز خُرّام ورود خوبی داشته است. او می‌گوید: « بعد از شناسایی خانواده آسیب‌دیده اجتماعی، آنان را به مراکز مشاوره معرفی می‌کردیم و این مشاوره‌های رایگان تا رفع کامل آن معضل و آسیب ادامه داشت و پیگیر آن بودیم. در زمینه ترک اعتیاد هم با یک مرکز ترک اعتیاد، برای بستری رایگان رایزنی شد. این مرکز علاوه بر ترک در زمینه روانشناسی و مشاوره هم فعال است که با کمک خیرین و مساعدت مرکز هزینه بستری افراد رایگان شد. با رایزنی‌های صورت گرفته افراد بهبود یافته از این مرکز، به مراکز فنی و حرفه‌ای معرفی می‌شوند تا یک حرفه بیاموزند و مدرک رسمی آن را دریافت کنند تا بتوانند کسب و کاری برای خود ایجاد کنند.»


تهیه غذای گرم برای نیازمندان در مناسبت‌های مختلف

توزیع بسته‌های غذایی ۳۰۰ هزار تومانی میان نیازمندان

کار ساخت مسجد حضرت فاطمه‌الزهرا(س) در سه طبقه به عنوان خانه عالم، خادم و پایگاه مقاومت بسیج و سه طبقه دیگر تجاری و مسکونی است که به عنوان درآمد پایدار مسجد برای کمک به نیازمندان و خانوارهای کم برخوردار منطقه در حال اجراست. اما تا فراهم شدن این درآمد پایدار خُرّام دست روی دست نگذاشته و با کمک مردم کمک خرج زندگی مردم نیازمند است.  اومی‌گوید: «توزیع بسته‌های مواد غذایی بین نیازمندان که شامل گوشت قرمز، مرغ، برنج، ماکارونی، نان، میوه و حبوبات در چند مرحله انجام شده که در هر مرحله تا به ارزش هر بسته بیش از ۳۰۰ هزار تومان تهیه و توزیع شده است. طبخ غذای گرم در چند مرحله و به مناسبت‌های مختلف از جمله شهادت امام رضا (علیه السلام)، محرم الحرام و شهادت مرد میدان حاج قاسم سلیمانی و ایام فاطمیه صورت گرفته است که در هر مرحله ۲۰۰۰ پرس غذای گرم بین نیازمندان توزیع شد. تهیه وسایل خانگی از جمله فرش، بخاری و آبگرمکن و تحویل به خانواده‌های نیازمند هم با کمک خیرین انجام شده است. عقیقه کردن یکی از رسم‌های مردم این منطقه است که در این ۹ ماه، ۳۰ رأس دام با کمک آستان قدس رضوی، ذبح و میان نیازمندان توزیع شده است.»


در هر مناسبت مذهبی هزار پرس غذای گرم طبخ و میان نیازمندان توزیع می‌شود

اشتغال‌زایی برای رفع ریشه‌ای مشکلات نیازمندان

او البته برای رفع مشکلات مردم تنها به دنبال مسکن‌ مانند بسته غذایی نیست؛ بلکه در پی ریشه‌کنی آن است. بنابراین در حوزه اشتغال‌زایی هم فعال شده است. خُرّام می‌گوید: «برای این امر قرارگاه‌های جهادی امام حسین (علیه السلام) را در استان و شهرستان با محوریت مساجد، مرکز نیکوکاری امام رضا (علیه السلام)، مجمع جهادی امام رضا (علیه السلام) که متشکل از گروه‌های جهادی، مراکز نیکوکاری و پایگاه‌های مقاومت بسیج ،کانون کارآفرینی با همکاری شبکه توسعه اجتماعی بانک رسالت را راه اندازی کردیم. در حوزه اشتغال‌زایی ایجاد دامداری سبک و سنگین، زنبورداری و خیاطی را انجام دادیم و برای ایجاد مشاغل خانگی برای نیازمندان نیز با همکاری استانداری وام تهیه کردیم. معرفی افراد جویای کار به مراکز مختلف کاری از جمله رستوران‌ها، مغازه‌های لباس، کفش فروشی و… از دیگر برنامه‌های ما بود. همچنین اشتغال مستقیم برای ۲ نفر در قرارگاه جهادی امام حسین (علیه السلام) و پرداخت حقوق ماهیانه آنها از طریق خیرین نیز از دیگر فعالیت‌های ما بوده است.

تحول و خدمت‌رسانی به مردم در ۹ ماه

تمام این خدمات و کارها از اول اردیبهشت ۱۳۹۹ در شهرستان یاسوج، منطقه نجف‌آباد و مسجد حضرت فاطمه الزهرا(سلام الله علیها) به همت این امام محله و با همکاری گروه‌های جهادی و پایگاه‌های مقاومت بسیج و مراکز نیکوکاری محله‌های مختلف از جمله محله‌های محمود آباد علیا و سفلی، ترمینال و راهنمایی، اکبرآباد، نجف‌آباد، خلف‌آباد، سرآب تاوه، سروک، شهرک ولایت و تل خسرو انجام شده است که نشان می‌دهد اگر در این کشور بخواهیم با توان و ظرفیت داخلی و استعدادهای بالقوه موجود می‌توان کارهایی کرد کارستان.

منبع:فارس

1 2 3 457