اشعار شب چهارم محرم _ اصحاب الحسین (ع)


 

 

محمد علی مجاهدی پروانه :
غرقۀ شک! غرق باور شو که چندان دیر نیست
در شط باور شناور شو، که چندان دیر نیست

این کدورت‌ها زلال روشنت را برده‌اند
بعد از این آیینه‌منظر شو که چندان دیر نیست

می‌وزد آمین هنوز از خیمه‌های بی‌کسی
زیر باران دعا تر شو که چندان دیر نیست

فرصتی تا هست باقی، در فضای خیمه‌ها
بال خود وا کن، کبوتر شو که چندان دیر نیست

آخرین «لبّیک» را باید در این میدان سرود
شعرِ خون را بیت آخر شو که چندان دیر نیست…

برگ‌ریزان است و پاییزان، در این فصل عطش
مثل نخلی سایه‌پرور شو که چندان دیر نیست…

مرد میدان خطر را از خطر کردن چه باک؟
دل به دریا زن، دلاور شو که چندان دیر نیست

جان خود را می‌دهی و جان عالم می‌شوی
با همه هستی برابر شو که چندان دیر نیست

می‌توان غرّید مثل رعد و تندر آفرید
نعرۀ الله‌اکبر شو که چندان دیر نیست…

می‌زند لبخند بر رویت امام عاشقان
کای دلاور! حرِّ دیگر شو که چندان دیر نیست

 

سید حسن حسینی:
روزی که ز دریای لبش دُر می‌رفت
نهر کلماتش از عطش پُر می‌رفت
یک جوی از آن شط عطش‌سوز زلال
آهسته به آبیاری حُرّ می‌رفت

 

علی موسوی گرمارودی:
می‌گریم از غمی که فزون‌تر ز عالَم است
گر نعره برکشم ز گلوی فلک، کم است

پندارم آن‌که پشت فلک نیز خم شود
زین غم که پشت عاطفه زان تا ابد خم است

یک نیزه از فراز حقیقت، فراتر است
آن سر که در تلاوتِ آیاتِ محکم است

ما مردگانِ زنده کجا، کربلا کجا!
بی‌تشنگی چه سود گر آبی فراهم است

جز اشک، زنگِ غفلتم از دل، که می‌برد؟
اکنون که رنگِ حیرتِ آیینه، دَرهم است

امّا دلی که خیمه به دشتِ وفا زند
آیینۀ تمام‌نمای محرّم است

وین شوق روشنم به رهایی که در دل است
آغاز آفتاب و سرانجامِ شبنم است

آه ای فرات! کاش تو هم می‌گریستی
آسوده، بی‌خروش، روان بهرِ کیستی…

این کاروان که عازم سرمنزل دل است
فارغ ز ره گشودن منزل به منزل است

گم‌گشته‌ای که راه به خورشید بسته بود
اکنون هم‌او ز راهروانِ رهِ دل است

خورشيد هم که قافله سالار این ره است
از رهروان روشن این راهِ مشکل است…

عشق ار ز کربلا رهِ خود تا خدا گشود
عقلِ زبون هنوز در آن پای در گِل است…

دستِ مرا بگیر و ازین ورطه وارهان
دستی که نامراد، به گردن حمایل است

در کربلا دوباره خدا، آدم آفرید
در کربلا حماسه و غم با هم آفرید

حُر شرم می‌کند که به مولا نظر کند
یا از کنار خیمۀ زینب گذر کند

دیروز ره به چشمۀ خورشید بسته بود
امشب چگونه روی به‌سوی قمر کند؟

آغاز روشناییِ آیینه، حیرت است
زان پس که از تبارِ سیاهی حذر کند…

خورشید گرم پویۀ منزل به منزل است
راهی بجو که فاصله را مختصر کند

یک گام تا به خانۀ خورشید بیش نیست
حاشا که راه را قدمی دورتر کند

ره‌پوی کوی دوست چه حاجت بَرَد به پا
کو آفتاب عشق که با سر سفر کند

از نیمه راهِ فاجعه، برگشت سوی عشق
تا خلعتِ بلند وفا را به بر کند

در کربلا دوباره جهان عشق را شناخت
در کربلا جهان دل خود را دوباره ساخت…

 

قاسم صرافان:
سوارِ گمشده را از میان راه گرفتی
چه ساده صید خودت را به یک نگاه گرفتی

من آمدم که تو را با سپاه و تیغ بگیرم
مرا به تیر نگاهی تو بی‌سپاه گرفتی

چگونه آب نگردم؟ که دست یخ‌زده‌ام را
دویدی و نرسیده به خیمه‌گاه گرفتی!

چنان به سینه فشردی مرا که جز تو اگر بود
حسین فاطمه! می‌گفتم اشتباه گرفتی

شنیده‌ام که تو نوحی! نه، مهربان‌تر از اویی
که حُرِّ بد شده را هم تو در پناه گرفتی

نشانده‌ای به لبانت، چنان تبسم گرمی
که از دلِ نگرانم مجال آه گرفتی

چه کرده‌ام، که سرم را گرفته‌ای تو به دامن؟
چه شد که دست مرا از میان راه گرفتی؟

به روی من تو چنان عاشقانه دست کشیدی
که شرم را هم از این صورت سیاه گرفتی

 

مرتضی امیری اسفندقه:

حسین آمد و آزاد از یزیدت کرد
خلاص از قفسِ وعده و وعیدت کرد

سیاه بود و سیاهی هرآنچه می‌دیدی
تو را سپرد به آیینه، روسپیدت کرد

چه گفت با تو در آن لحظه‌های تشنه حسین؟
کدام زمزمه سیراب از امیدت کرد؟

به دست و پای تو بارِ چه قفل‌ها که نبود
حسین آمد و سرشار از کلیدت کرد

جنون تو را به مرادت رساند ناگاهان
عجب تشرّف سبزی! جنون، مریدت کرد

نصیب هرکس و ناکس نمی‌شود این بخت
قرار بود بمیری، خدا شهیدت کرد

نه پیشوند و نه پسوند، حرّ حرّی تو
حسین آمد و آزاد از یزیدت کرد

 

غلامرضا شکوهی:
سخت است چنان داغ عزیزان به جگرها
کز هیبت آن می‌شکند کوه، کمرها…

در وسعت میدان نگاه تو بپوشند
هفتاد و دو خورشید تو تشریف خطرها…

جز آل علی با که توان یافت، شود جمع،
در خلقت مجموع شما، جمع هنرها؟

در بارش تیر ای همه آیات خداوند!
خوش باد که جز سینه نکردید سپرها…

خونبار شود چشم غروب از تن خورشید
جز سرخ نپوشد به سراپرده سحرها

تا خلوت تنهایی ما پر شود از اشک
بستیم پس از کوچ شما بر همه، درها

آتش به گلوی فلک افتاد که می‌کرد،
تیر از نفس کودک شش ماهه گذرها…

این غصّه درید از جگر کوه، گریبان
در خون شده از داغ پسر، چشم پدر، ها…

این آب که تن می‌کشد از کوه به دریا
از شرم لب خشک شما داشت سفرها…

از تیغ و سنان جز لب بُرّنده ندیدم
یارب چه کشیدند در این واقعه سرها؟

حیرانِ تو شد دیدۀ عالم که بر این خاک
در سایۀ خورشید ندیدند قمرها

تعلیم شما بود که جز مکتب اسلام
از اوج شهادت، چه حقیرند دگرها

این حادثۀ سرخ که در نسل شما ماند
تکرار نگردد به قضاها و قَدَرها

 

سید محمد مهدی شفیعی:

خیمه‌ها محاصره‌ست تیغ‌هاست بر گلو
دشنه‌هاست پشتِ سر، نیزه‌هاست پیشِ رو

روی خاک پیکری‌ست، روی نیزه‌ها سری‌ست
قصّه را شنیده‌ایم بندبند، مو به مو

قصّه را شنیده‌ایم، قصدِ راه کرده‌ایم
شرحِ ماجرا بس است لب ببند قصّه‌گو!

نیست، نیست نخل‌زار، پشت رقصِ این غبار
نیزه‌زارِ دشمن است، دشمن است روبه‌رو

در مسیرِ مردها صف کشیده دردها
زخم‌ها نفس‌نفس، زهرها سبوسبو

عدّه‌ای ولی هنوز گرمِ بازیِ خودند
یا خزیده در سکوت یا اسیرِ های‌وهو

شاهراه ما بلاست، راه شاه کربلاست
جز به خون نمی‌کنند عاشقانِ او وضو

عاقبت برای او پیشِ چشم‌های او
غرقِ خون‌شدن مرا آرزوست آرزو!

 

حسن بیاتانی:

«شور به پا کرده‌ای» ماه محرم سلام
تازه شب اول است «اذن بده یا امام»

باز به دنبال من پیک فرستاده‌ای
باز به دنبال من… این منِ کوفی مرام

عشق! چها کرده‌ای؟ عزم کجا کرده‌ای؟
چشم به راهت منم تشنه‌لب از روی بام

اشک غمت جاری است، فصل عزاداری است
نام تو را می‌برم لحظۀ حُسن ختام

داغ دل خواهرت… تشنگی اصغرت…
روضۀ آب آورت… گریه کنم بر کدام؟

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»

عشق؛ شدیدالعقاب؛ عشق؛ رئوفٌ رحیم
سورۀ دوم رسید: عشق، الف، لام، میم

در شب دنیا دمی، خیمه زده ماه من
هر که از این خیمه رفت فأصبَحَت کالصَّریم

فصل جنون آمده موکب خون آمده
می‌شنوم از غروب آیۀ کهف و رقیم

کیست صدا می‌زند نام مرا سوزناک؟
کیست که آتش زده قلب مرا از قدیم؟

در پی‌ات آواره‌ام، مصحف صدپاره‌ام!
رسیده‌ام تا فدیناهُ بذبح عظیم

«آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک
نهادی ای تشنه لب صورت خود را به خاک»

 

میلاد عرفان پور:

در آن میان چو خطبهٔ حضرت، تمام شد
وقت جوابِ هم‌سفران بر امام شد

پاسخ‌دهنده اوّل آنان «زُهیر» بود
كاندر حضورِ سبط نبی در قیام شد

كای زادهٔ رسول! «سَمِعْنا مَقالكَ»
مطلب عیان بَرِ همه از خاص و عام شد

دنیا اگر همیشگی و مرگ آخرش
ما عزممان همین و نه جز این قیام شد

و‌آن‌‌گه «بُریر» دادِ سخن داد آن‌چنان
ظاهر، خلوصِ نیّت او از كلام شد

منّت به ما نهاده خدا با وجود تو
ما را ز لطف، شهد شهادت به جام شد

فخر است قطعه‌قطعه شدن پیش روی تو
طوبی بر آن بدن كه چنینش ختام شد!

پس بهر دل‌نوازیِ فرزند فاطمه
گاهِ سخن ز «نافع» شیرین‌كلام شد

گفتا كنون كه گشته گهِ امتحان ما
با رهبریت، محنت ما بی‌دوام شد

ما دوستیم با تو و با دوستان تو
دشمن به آن‌كه دشمنی‌ات را مرام شد

ما را ببر به هر طرفی خود ز شرق و غرب
حبل ولایت تو، ز ما «لَا انْفِصام» شد…

 

 

منبع : حسینیه، شعر هیات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code