با کت‌شلوار عراقی‌ها به عروسی می‌رفتم!


عقیق:نشست نقد و بررسی کتاب «تن‌های محجر»، خاطرات آزاده ایرانی حجت الاسلام قدمعلی اسحاقیان به بهانه رونمایی از یادداشت سرلشکر غلامعلی رشید بر این کتاب، با حضور نویسنده کتاب و جمعی از اساتید حوزه ادبیات دفاع مقدس در کتابفروشی آستان قدس رضوی (به‌نشر تهران) برگزار شد.

در این نشست که با تعداد اندکی از مهمانان و به صورت زنده از صفحات مجازی انتشارات خط مقدم و کتابفروشی به‌نشر پخش می‌شد، ابتدا امیرمحمد عباس‌نژاد نویسنده «تن‌های محجر» درباره این کتاب توضیحاتی داد و گفت:‌ اولین کتاب من در حوزه اسارت «شبیه دیوارها» و خاطرات شیخ ماجد سلیمان، اسیر آزاد شده لبنانی بود که به طور جدی به حوزه اسارت ورود پیدا کردم. بعد از آن هم کار «تن‌های محجر» را نوشتم. این کتاب آذرماه سال 93 شروع شد. اولین دیدار من با آقای اسحاقیان در رواق شمالی حرم حضرت معصومه(س) بود. من چون دغدغه‌ام پی بردن به روابط انسانی، فرهنگی و جامعه‌شناسی در ادبیات اسارت بود، بیشتر از این منظر به این کار نگاه می‌کردم و هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم در اولین جلسه‌ام با ایشان بتوانم چهار ساعت مداوم گفت‌وگو کنم.

نویسنده «تن‌های محجر» ادامه داد: راوی آنقدر شیرین و روان صحبت می‌کرد که برای من بسیار شنیدنی بود. من به قم می‌رفتم و مصاحبه‌ها انجام می‌شد تا این که نزدیک40 ساعت مصاحبه صورت گرفت. بعد از تدوین اولیه با مشورت با آقای سرهنگی به این نتیجه رسیدم که کتاب نیازمند مصاحبه تکمیلی است. بعد از آن من در گفته‌های آقای اسحاقیان به این موضوع رسیدم که چرا بعد از 40 سال جنگ و مقاومت، او هنوز به شهادت نرسیده‌ است. تا این که یک روز جمعه در کلاس‌های درس او شرکت کردم و دیدم اسحاقیان نزدیک به 40نفر مثل خودش پرورش داده‌ است و دقیقاً همان تفکر انقلابی و مقاومت در شاگردانش هم وجود داشت.

این پژوهشگر حوزه دفاع مقدس افزود:‌ خدا را شاکرم این لطف در حق من شد که این کتاب را بنویسم و امیدوارم این باقیات الصالحاتی برای من باشد. این کتاب به چاپ ششم رسیده است و دوستان طلبه و افرادی که در زمینه نظامی‌ با شخصیت حاج آقا آشنا هستند خیلی این کتاب را پسندیده‌اند. البته این از ویژگی‌های روایت راوی است. او خاطرات خواندنی بسیاری دارد، در سن نوجوانی محکوم به اعدام می‌شوند ولی مقاومت می‌کنند و حکم اعدامشان به حبس ابد تقلیل پیدا می‌کند.

در ادامه این نشست، داوود امیریان از نویسندگان دفاع مقدس ضمن توضیحاتی درباره آشنایی‌اش با راوی کتاب «تن‌های محجر» گفت:‌ من  اسحاقیان را اولین‌بار سال گذشته در حرم حضرت رقیه(س) دیدم که خیلی خوش برخورد بود. رزمندگان ایرانی و بقیه نیروها در سوریه او را خیلی دوست داشتند و معلوم بود که غیر از مسئولیتی که دارد، ‌خودش هم انسان خوب و برجسته‌ای است.

وی افزود:‌ شروع کار من در حوزه هنری همزمان شد با ورود آزادگان در سال 69 و همان وقت از طرف آقای سرهنگی خاطرات آزادگان به من داده شد تا تدوین اولیه آن‌ها را انجام دهم. من درکی از اسارت نداشتم اما آن زمان شب‌ها کابوس می‌دیدم که اسیر شده‌ام و بعثی‌ها من را شکنجه می‌کنند! بعد از مدتی از آقای سرهنگی خواستم که این کار را ادامه ندهم. اسارت به هر صورتی سخت است، اما اسارت در دستان بعثی‌های زبان‌نفهم و در غربت، بسیار سخت‌تر است. کشور عراق به کشور زندان‌‌ها معروف بود که در زندانی کردن آدم‌ها وارد بودند. اسرا از کمترین وسایل اولیه محروم بودند. تنوع غذایی هم وجود نداشته و مثلاً 10 سال یک غذا را می‌خوردند.

این نویسنده دفاع مقدس تصریح کرد:‌ متأسفانه بعد از جنگ، جنایتکاران بعثی را تحت تعقیب قرار ندادیم و دولتمردان ما در این زمینه به طور عجیبی کم‌کاری کردند. این جنایتکاران به طور آزادانه زندگی می‌کنند و هنوز هم دنبال این هستند که حق و حقوقشان را بگیرند!

امیریان افزود:‌ خواندن این کتاب برای من لذتبخش بود؛ چون به نحوی با راوی‌اش همذات‌پنداری کردم. عکس‌های او نشان می‌دهد که چهره کودکانه‌ای داشت که به جبهه رفت.

در ادامه این نشست، ‌یادداشت فرمانده قرارگاه خاتم الأنبیاء، سردار غلامعلی رشید بر کتاب «تن‌های محجر» خوانده شد. متن کامل این یادداشت چنین است:

فرصتی دست داد و از انبوه فعالیت‌های نظامی‌برای 48 ساعت فاصله گرفته و به همراه خانواده به سفری کوتاه آمدیم. همراه خود، کتاب «تن‌های محجر»، خاطرات آزاده‌ ایرانی حجت الاسلام و المسلمین قدمعلی اسحاقیان را -که برادر ارجمند جناب علی آقای شیرازی به این‌جانب هدیه داده بود- آوردم. تا رسیدن به مقصد، و ساعاتی که در مرخصی بودم، چشم از کتاب برنداشتم و آن را به پایان رساندم. خانواده گوشه چشمی‌به این‌جانب داشته و از این‌که تمام ساعات فراغت در مرخصی را صرف مطالعه کتاب کردم، تعجب کرده بودند.

برخی از کتب خاطرات، خواننده را میخکوب می‌کند. این کتاب با روایت استثنائی‌اش، از دوران اسارت در زندان‌های مخوف بعثی‌ها و صحنه‌ها و حوادث پر از صبر و حماسه و مقاومت و پایداری آن هم از جوانی که در لحظه اسارت هنوز به سن 18 سالگی نرسیده است، از این دست کتاب‌هاست.

یاد دوران اولین اسارت خود پیش از انقلاب اسلامی‌در سال 1350 افتادم که هنوز 18 سال تمام نداشتم و به این جوان، قدمعلی اسحاقیان، آفرین می‌گفتم. میزان و نوع مقاومت‌ش در برابر دژخیمان بعثی که پر از خباثت و قساوت و پستی بودند، حتماً بهتر از مقاومت ما در زندان‌های ساواک در برابر دژخیمان ستم‌شاهی بوده‌است.

صحنه‌های نبرد و جنگ هشت سال دفاع مقدس ما، دو صف داشت؛ در یک سو، صف مجاهدان فی سبیل الله بودند که با اموال و انفس و با صدق نیت و اخلاص و صداقت در معامله با رب الارباب عشق‌بازی می‌کردند و به‌سان یاران حضرت اباعبدالله الحسین (ع) در کربلای خوزستان و کربلاهای ایران تحت امر و فرمان امام خمینی که حکیم، فیلسوف، مرجع عالی دینی، عارف و مجاهد بود، مردانه و مظلومانه با دشمن قتال می‌کردند و جان می‌باختند و یا مجروح و جانباز می‌شدند و یا در شرایطی سخت و دشوار آن‌ها را به اسارت می‌بردند.

در صف مقابل، جرثومه خباثت و قساوت و ضدیت با اهل‌بیت(ع) و ایرانیان به نام صدام بر عراق حاکم بود و حمایت‌های بی‌دریغ استکبار جهانی و سران مرتجع عرب –که فاقد هر گونه مشروعیت بودند- را داشت و حقیقتاً مزدور آنان بود. وی در مقابل انقلاب اسلامی، صف درست کرده بود و با تکیه بر حمایت‌های مالی، تسلیحاتی، اطلاعاتی، سیاسی و نظامی‌ مستکبرین، از زمین و آسمان بر سر رزمندگان مظلوم ما باران آتش می‌ریخت.

فرماندهان شهید و زنده و رزمندگان شهید و جانباز و آزاده و ایثارگر ایران اسلامی، نسلی حماسه‌ساز، متعهد، آرمان‌خواه و مسئول و بی‌ادعا بودند؛ آن‌قدر خالص و صادق و بی‌ادعا بودند که امام(ره) در آستانه عملیات فتح المبین فرمود: «اسم تک‌تک شما رزمندگان اسلام را از روز ازل در لوح محفوظ الهی ثبت کرده‌اند.»

رزمنده شجاع و مقاوم و مؤمن و انقلابی ما قدمعلی اسحاقیان یکی از آن‌ها است. قدمعلی از نسلی بود که به فرموده امام خمینی(ره)، توفیق پیدا کردند که متولی تحقق اراده الهی بر روی زمین شدند. قدمعلی در لشکری رزم می‌کرده که فرمانده و پیشوای مؤمن و شجاع و بابصیرت آن -لشکر 14 امام حسین (ع)- حسین خرازی، همچون سایر فرماندهان لشکرهای امام خمینی(ره)، انسان‌های بزرگی بودند که شخصیت و سعه‌ی وجودی آن‌ها نقطه ثبات و جمع‌شدن پراکندگی‌ها بود و در اوج نابرابری‌ها در صحنه نبرد مثل کوه می‌ایستادند و به همراه رزمندگان‌شان -هم‌چون قدمعلی- حماسه می‌آفریدند. امام حماسه‌سرا- امام خمینی(ره)- نیز روح‌های این رزمندگان را به وجد می‌آورد و می‌فرمود: «من دست و بازوی کسانی که در عالَم کوله‌بار مبارزه را بر دوش می‌کشند می‌بوسم.» و تعارف نمی‌کرد.

جنگ ما منشوری چندوجهی داشت: عقل، حماسه، مظلومیت و عرفان؛ و به فرمایش مفسر بزرگ قرآن حضرت آیت‌الله جوادی آملی، هیچ عارفی نیست که اهل حماسه و مبارزه و جهاد نباشد و هیچ مجاهدی نیست که عارف نباشد.

همچنین به فرموده رهبر معظم انقلاب اسلامی‌ «ملت ایران با داشتن چنین انسان‌های رزمنده‌ای که در مقابل دشمن، بی‌مهابا حرکت می‌کنند، هیچ نیرویی در دنیا نیست که بتواند در مقابل آن‌ها ایستادگی کند. همه قدرت‌مندان و مستکبرین فاسد، ظالم و خبیث عالَم دست به دست دادند و در مقابل ملت ایران ایستادند و هیچ غلطی در طول چهل سال گذشته نتوانسته‌اند بکنند.»

اکنون جوانانی پا به میدان دفاع از انقلاب و اسلام و ایران عزیز گذاشته‌اند که همچون نسل انقلاب و جنگ، بدون دیدن امام(ره) و انقلاب و جنگ، با شجاعت تمام در مقابل دشمن می‌ایستند؛ این، معجزه‌ انقلاب است.

غلامعلی رشید
تهران – 6/4/1398

همچنین مرتضی سرهنگی در این نشست به بیان سخنانی پرداخت و گفت:‌ اولین‌بار کلمه «محجر» را در کتاب «زندان الرشید» دیدم. این کتاب خاطرات سردار گرجی‌زاده رییس ستاد سپاه ششم و در واقع رئیس ستاد شهید علی هاشمی‌ بود که چهارم تیرماه 67 اسیر شد. عراقی‌ها برای بردن این ها با هلی‌کوپتر جلوی قرارگاه نشستند و این‌ها به سمت هور فرار کردند. بعد از 24 ساعت سردار گرجی‌زاده اسیر می‌شود و تا چند سال پیش هم از علی هاشمی ‌خبری نبود. اگر بعدها بخواهند فرهنگ لغات اسارت را بنویسند حتما به محجر می‌پردازند که بخش مهمی ‌از پادگان و زندان الرشید بوده که بسیار سختگیرانه است اما بچه‌های ما ماندند و مقاوت کردند.

ادبیات دفاع مقدس ,

سرهنگی افزود:‌ بعضی چیزها در مقایسه به دست می‌آیند. باید اسیران عراقی را در ایران با اسیران خودمان در اردوگاه‌های عراق مقایسه کنیم. من نمی‌خواهم بگویم به اسیران عراقی خوش گذشت؛ چون هیچ وقت اسارت خوب نیست. اما ارتش ما به اسیران عراقی سخت نگرفت. من صبح به کمپ این اسرا می‌رفتم و گاهی تا وقت خاموشی می‌ماندم. آنچه که خودمان می‌خوردیم، به آنها می‌دادیم. یک شب دیگ‌های بزرگی دیدم پر از تخم‌مرغ آب‌پز. قالب‌های کره هم بود. گفتند این‌ها صبحانه اسرا است. هر دوی این کالاها آن موقع کوپنی بود اما برای عراقی‌ها بدون کوپن تهیه می‌شد.

این نویسنده و پژوهشگر افزود:‌ کیفیت اردوگاه از نظر غذا به نحوی بود که من طوری برنامه‌ام را تنظیم می‌کردم تا برای ناهار در کمپ عراقی‌ها باشم. ناهار اسرای عراقی از ناهار ما در روزنامه بهتر بود! در مقابل، آنقدر معده اسرای ایرانی کوچک شده بود که وقتی آزاد شدند، ‌بعد از ورود به پادگانی در ایران، معده‌شان ظرفیت آبمیوه و کیک و شیرینی را نداشت و همه بالا می‌آوردند از بس که معده‌شان کوچک شده بود. حداکثر غذایی که به اسرای ما می‌دادند، 8 قاشق برنج بود!

سرهنگی ادامه داد:‌ شاید گذر خیلی از اسرای ما به محجر نیفتاده اما آن‌ها که رفته‌اند، پوست انداخته‌اند. اولین چیزی که یک اسیر جنگی یاد می‌گیرد فن زنده ماندن است و این چیزی است که مرحوم ابوترابی به اسرا یاد دادند. ایشان فرار را ممنوع کرد در حالی که در کنوانسیون ژنو این موضوع وجود دارد. اسیر می‌تواند فرار کند اما کشور نگهدارنده حق تنبیه آن اسیر را ندارد. مهمترین فرار اسیران عراقی، ‌فرار «جمعه عبدالله» بود که در مرز بازرگان دستگیر شد. زیر یک کامیون ترانزیت مخفی شده بود. بعد از ‌آن جمعه عبدالله را به اردوگاه پرندک بردند. سه چهار هزار بعثی در آن اردوگاه بود که اداره کردنشان کار سختی بود. من وقتی برای مصاحبه به آنجا می‌رفتم، موفق نبودم؛ چون بعثی‌ها همکاری نمی‌کردند. فرمانده آنجا سرهنگ بهنود بود؛ سرهنگی خوش هیکل و خوش مشرب که آذری و ورزشکار بود. وقتی جمعه عبدالله را گرفتند، زیر دوخمش رفت و آن را روی دوشش بین بقیه اسرا برد و گفت؛ این هم اسیری که فرار کرده بود. بدون این که در انفرادی ببرند در حالی که عراقی‌ها برای فرار، پوست بچه‌ها را می‌کندند.

وی اضافه کرد: در اردوگاه‌ها به اسرای عراقی دسر و میوه می‌داند. یکی از اردوگاه‌های ساری یک باغ مرکبات بود که عمارتی قدیمی ‌داشت و اسرا را در آنجا نگهداری می‌کردند. وقتی ما رفتیم، همانجا 100 تا اسیر در آفتاب نشسته بودند و کوبلن می‌بافتند. کمیته کار داشتند که حتی قالیبافی هم می‌کردند. سرهنگ عزیزی رییس کمیته کار بود. کت و شلوار می‌دوختند و میز و و صندلی‌های ارتش را می‌ساختند. یک دست کت و شلوار هم برای من دوختند. من هم آن را می‌پوشیدم و با آن به عروسی‌ها می‌رفتم.

سرهنگی ادامه داد:‌ امام(ره) درباره اسرای عراقی فرموده بودند این‌ها مهمانان ما هستند. جمعه عبدالله کماندو بود اما گفته بود من چوپان هستم! او را به اردوگاه سنگ‌بست در مشهد فرستادند. آن وقت فرار می‌کردند و می‌پرسیدند چطور فرار کردید؟ می‌گفتند: کبریت‌هایی که به ما می‌دهید نقشه ایران داشت و از روی آن فرار کردیم! ما اما با این‌ها کاری نداشتیم و نهایتاً ارودگاهشان را تغییر می‌دادیم. حتی وقتی اسرای عراقی را آزاد کردیم، ‌در مرداد و شهریور سال 69 با کمبود کت و شلوار روبرو شدیم. 40 هزار دست کت و شلوار تأمین شد و مردم عادی کت و شلوار گیرشان نمی‌آمد. یکی از مسئولان اسرای عراقی می گفت:‌ پسر یکی از کارخانه‌دارهای کت و شلوار سرباز ما بود. از هاکوپیان، جامکو، ناصرخسرو، استان‌های بزرگ و هر جایی که می‌شد، ‌برای مبادله اسرای عراقی ‌کت و شلوار جمع کردیم. فرض کنید تن اسرا کت و شلوار هاکوپیان بود اما برخی‌هایشان بعد از مرز کتشان را در می‌آوردند و به سمت ما پرت می‌کردند. همچنین به اسرای عراقی بسته‌هایی داده بودیم که گز و باقلوا و قرآن داشت که آنها را هم پرت می‌کردند که به ما توهین کنند. برخی هم می‌گفتد ما می‌رویم و در عراق، جمهوری اسلامی‌ درست می‌کنیم!

بیشتر بخوانید

مدیر دفتر ادبیات مقاومت حوزه هنری تصریح کرد:‌ الآن ما درباره فرار در حال کار هستیم و در مورد افراد نگهبان در اردوگاه‌ها کتابهایی آماده کرده‌ایم. از جمله یکی‌شان سرهنگ حافظ است که افسر بسیار باشرف، چابک، زرنگ و رییس رکن دو و اطلاعات اردوگاه بود. قرار شد خاطرات آنها را منتشر کنیم.

ادبیات دفاع مقدس ,

سرهنگی درباره کتاب «تن‌های محجر» نیز گفت:‌ این کتاب، کتابی خواندنی است برای این که ما با دنیای محجر آشنا نیستیم؛ چون دنیایی خصوصی است. الان صدها عنوان کتاب (بیش از 300 عنوان) درباره خاطرات آزادگان منتشر شده است که ما در آنها اردوگاه‌ها را می‌شناسیم اما از محجر در آنها خبری نیست. زندگی‌نامه‌ها درس‌آموز است و این آدم‌ها الان هستند و قابل لمس و قابل توجهند. سفری به روسیه داشتیم و با نویسندگان جنگ ملاقات کردیم. یکی از این نویسندگان آدم بزرگی بود که وقتی پالتویش را درآورد با کلی مدال شجاعت روبرو شدیم. با تأخیر آمد و گفت من در بیمارستان بستری بودم و به من گفتند دو خبرنگار جنگ از ایران آمده‌اند،‌ من چند ساعت از بیمارستان مرخصی گرفتم تا شما را ببینم. شهرهای مهران و آبادان ما را هم می‌شناخت و پیگیر اخبار جنگ ما بود. این آقا که دو سال بعد فهمیدیم فوت کرده، گفت:‌ روسیه بدون ادبیات جنگش فقط یک خاک پهناور است و هیچ ارزش دیگری ندارد. این به ما نشان داد که چه ثروتی در دستمان است. هم باید قدر این ثروت را بدانیم و هم خوب کار کنیم. عمرها محدود است.

وی در پایان گفت:‌ فرمانده اردوگاه حشمتیه تعریف می‌کرد من برای هر وعده غذایی اسرای عراقی، 3400 کیلو برنج در دیگ می‌ریختم. برنج هم آن روزها کوپنی بود. برخی‌ها غذایشان را می‌گرفتند و داخل سطل‌ها می‌ریختند و دوباره می‌آمدند برای گرفتن غذا! سرهنگ حافظ می‌گفت یک بار که ماموران صلیب سرخ هم آمده بودند دیدم غذا کم آمده است. دیگ‌ها خالی شده بود و هنوز تعداد زیادی از اسرا غذا نگرفته بودند. شک کردم. رفتم و بررسی کردم و دیدم سطل‌های زباله پر از غذاهایی است که برخی عراقی‌ها دور ریخته‌اند! آن‌ها را نشان مأموران دادم و برایشان گفتم که ماجرا چیست.

در بخش پایانی این نشست،‌ حجت الاسلام عباس شیرازی در سخنان کوتاهی از برگزارکنندگان و حاضران تشکر کرده و ابراز امیدواری کرد در آینده نزدیک، کتاب‌های شاخص و برجسته‌ای از سوی انتشارات خط مقدم به بازار کتاب‌های دفاع مقدس و مقاومت اسلامی ارائه شود.

در آخرین قسمت از این نشست، تابلوی یادبود کتاب «تن‌های محجر» توسط حضار امضا شده و عکسی به یادگار ثبت شد.

منبع:تسنیم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code