روزهای کرونایی در قطعه شهدا چه می‌گذرد؟


عقیق:نعیمه جاویدی: شهدا در این روزهای کرونایی خیلی هوای ما را داشته اند. این را جوانی می گوید که مسئول یک گروه جهادی است و می خواهم با او مصاحبه کنم، می گوید: «روی این بسته های ارزاق #رزمایش_همدلی را ببینید. هر کدام به تصویر یک شهید مزین است. گروه های جهادی را ببینید، روزهای اوج کرونا هر کدام به نیابت از یک شهید محله ها را ضدعفونی کردند. یک خانواده را می شناسم وقتی عزیز متوفی کرونایی شان بنا به محدودیت های بهداشتی به خاک سپرده شد و نمی توانستند سر خاکش بروند، رفتند قطعه شهدا و کمی دلشان آرام شد. این روزها دل خودمم هم که می گیرد، می روم آنجا.» طوری از شهدا حرف می زند که گزارش بعدی معلوم می شود؛ بهشت زهرا(س) و قطعه شهدا در روزهای کرونایی. مردم هستند مثل همیشه. سرباز ورودی باب الشهدا می گوید: «مردم به خاطر کرونا در طول هفته هم می آیند و یاد اموات دیدار شهدا را فقط به پنجشنبه و جمعه نمی سپارند. بیشتر خانواده ها هم مجهز؛ با ماسک، دستکش و موادضدعفونی کننده.» به قطعه شهدا می رسم. نگاهم را از اطراف می دزدم. دیگر دنبال کسی نیستم تا با او مصاحبه کنم. حواسم جمع سنگ مزارها می شود. حال و هوای جالبی است؛ سنگ ها راوی جنگ می شوند.

مهندس گمنام و شهید

از روبه ­روی مقبره های خانوادگی اولین ردیف مزار شهدا پیداست. یک مزار سنگ مرمر نارنجی با لوگوی جهادسازندگی بین قبرهای سفید، خاکستری و سیاه مشخص است. متولد سال 1337 و سال 1362در رشته مهندسی انرژی از دانشگاهی در انگلستان فارغ التحصیل شد. او 13 فروردین سال 1371؛ روز سیزده بدر به وقت ایران در مأموریتی که برای رساندن پیام انقلاب اسلامی ایران به آفریقا داشت، به شهادت رسید. به اینترنت متصل می شوم و جستجو می کنم اما مطلبی درباره او پیدا نمی کنم. مهندس نخبه و تحصیل کرده، گمنام تر از این حرف هاست.

هم گمنام هم با نام

چند سال پیش به در خواست مکرر خانواده شهدا محوطه بین مزارها باید ساماندهی می شد تا پدر و مادرهایی که پا به سن گذاشته بودند و عبور از میان قبور با تو رفتگی و بیرون آمدگی و سطح ناهموار برایشان سخت بود، وضعیت تردد بهتری پیدا کنند. طرحی مفصل انجام شد که رضایت خانواده شهدا را به دنبال نداشت و رهبری هم عدم موافقت خود را با نوع اجرای آن یعنی عدم یکسان سازی قبور اعلام کردند و ادامه آن متوقف شد. به هر حال بخش از مزارها همسان سازی شده بود مثل قطعه شهدای گمنام.

سنگ مزارهای سپیدی با یک کلمه گمنام و یک شماره شناسه. با این حال هستند سنگ مزارهایی مثل این که توجه را جلب می کند. روی مزار نوشته شهید گمنام اما نام و نشانی شهید هم روی آن نوشته شده! نوشته های زیر کلمه گمنام حاکی از این است که محمدنامی شریف آبادی، در 24 سالگی در عملیات کربلای 4 سال 1365 به شهادت رسیده. در قطعات قدیمی معمولا روی مزار شهدایی که مدتی مفقودالاثر بوده اند 3 تاریخ حک شده. تاریخ تولد، شهادت و خاکسپاری اما اینجا خبری از این توضیح نیست و بیننده سردرگم می شود.

خواهر شهید افغانستانی

در قطعه 27 بانوی جوانی در حال شستن یکی از مزارهاست و می گوید: «هر از گاهی می آیم اینجا تا یادم بماند این شهدا دوره طاغوت چشم روی گناه بستند و با خدا معامله کردند. حالا ما چطور نتوانیم چشم خودمان را روی گناه های دنیای مجازی ببیندیم؟» انگار بلند بلند فکر کرده؛ عذرخواهی می کند و می خواهد تنها دعا بخواند. کمی از آبی که روی مزار ریخته به سمتم می آید. کفش هایم روباز و ممکن است پاهایم خیس شود. نگاهم به زمین می افتد و مزاری کوچک توجهم را جلب می کند. ساده است و گذر زمان نوشته هایش را ساییده. روی مزار نوشته خواهر شهید افغانی که البته باید می نوشت افغانستانی. نامش زکیه محمدی است و کنار تاریخ تولد نوشته 3 ساله. 4 دی سال 1363 در تهران به شهادت رسیده است؛ احتمالاً در یکی از بمباران های شهری رژیم بعثی. کنجکاوم از خانواده اش خبر بگیرم. کودکی مهاجر شهید شده و بین شهدای دفاع مقدس ایران مدفون است. سنگ مزارش هنوز همان سنگ مزاری است که بهشت زهرا(س) برای مزارها می گذارد. سنگ مزار بقیه هم همین بوده اما خانواده ها تغییر داده اند.

عاشق امام(ره) در آلمان

کمی جلوتر بین قفسه قاب عکس شهدا عکس یک روحانی جوان توجهم را جلب می کند. معمولاً عکس رزمنده ها چه روحانی چه غیر روحانی عکس های دوره کودکی یا عکس های یادگاری دوره جبهه و جنگ است. جلو می روم نگاهی به مزارش می اندازه تا ببینم اطلاعاتی درباره اینکه کجا و چطور شهید شده؟ عایدم می شود. ذوق می کنم از دیدن نوشته ها. به داستانی جدید و متفاوت رسیده ام. شهید «حسین علی محمدی» اهل کشور ترکیه. برای تکمیل دروس حوزوی به قم مهاجرت کرده بوده اما آشنایی بیشتر او با انقلاب اسلامی ایران مسیرش را از زمین به آسمان رسانده است. به جبهه رفته و 30 آبان سال 1363، فرزند «ددَ» در جبهه های ایران به شهادت رسیده است. نونواری قبر می گوید که همرزمانش، مدام به این مزار سر می زنند. داستان جالبی دارد زندگی اش که با جستجو به آن می رسم. «درویش ازدمیر» اهل سنت را بچه‌های جهاد سازندگی خوب می‌شناسند. اصالتاً ترکیه ای هستند اما او در آلمان به دنیا آمده است. عاشق امام خمینی و عکس ایشان روی سینه اش سنجاق بوده در راهپیمایی روز قدس «هامبورگ» شرکت می کرد. دوستی اش با یک ایرانی او را به ایران رساند و نامش را به «حسین‌علی محمدی» تغییر داد. تصمیم گرفت حوزوی شود تا به دلیل تسلط به زبان آلمانی و انگلیسی به دین و انقلاب خدمت کند. با آغاز جنگ آنقدر پیگیری کرد تا با اعزامش به جبهه موافقت شود. حسین علی، در سردشت بر اثر اصابت خمپاره شهید شد.

مهربانی حتی با دزدها

حس خوبی نیست. بین بعضی مزارها تک و توک قفل بعضی قفسه ها شکسته و در و فلزهای قفسه یادمان آلومینومی آسیب دیده است. مثل مزار شهید «محمدرضا جوادزاده» که در سردشت به دست ضدانقلاب شهید شده. خوشبختانه قاب عکس و قرآن قدیمی توی قفسه سرجایش هست اما درش را کنده اند و برده اند. چند مزار پایین تر هم یک پرچسب روی یکی از قفسه های نونوار چسبانده شده که: اگر یادمان شهیدتان آسیب دیده یا مورد سرقت قرار گرفته با این شماره تماس بگیرید و اطلاع دهید. پیرمردی با قد خمیده رد می شود و می گوید: «به حق شهدا، خدا نجاتشان بدهد، کار معتادهاست. خدا می داند خانواده شهید بیاید و این صحنه را ببیند چه حالی می شود؟» می خواهم قرآن مزار شهید را بردارم و چند صفحه بخوانم اما از آنجا که این لوازم معمولاً در قفسه نگه داشته می شوند و قفل دارد با خودم می گویم شاید درست نباشد. دعا می کنم قبل از آمدن خانواده، کارگران زحمتکش بهشت زهرا(س) خودشان به وضعیت این مزار رسیدگی کنند. پیرمرد صدایم می کند و می گوید: «بابا جان! غصه نخور. مطمئن باش شهدا خودشان دست این ها را می گیرند و برایشان دعا می کنند. پاکشان می کنند بابا؛ ببین کی گفتم! همین بچه ی…» حرفش را می خورد اما مطمئن می شوم بی سبب حرف نزده، حالم خوب می شود، کاش می دانستم شهید جوادزاده قرار است دستگیر کدام بنده خدا شود؟

غبارروبی به سبک کرونایی

چند مزار محصور که به نظر خانوادگی می رسند و اعضای یک خانواده در قطعه شهدا دفن شده اند، توجهم را جلب می کند. می خواهم بروم و ببینم اما مزاری با حال و هوای جالب می بینم. بوی نفت می آید. فانوسی قدیمی زنگ زده پشت گلدان ها مخفی است. ظرف آب و جارو هم دیده می شود. مزار، تازه شسته شده است. روی آن را با گل آراسته اند و مشمع کشیده اند. گلدان ها و تور دوزی قفسه یادمان، حال و هوای خانه به این مزار داده است. چند مزار پایین تر مادر یکی از شهدا دلیل مشمع کشیدن روی قبور شهدا را برایم توضیح داده است. بعضی ها به خاطر کرونا مشمع می کشند تا دفعه بعد که آمدند مشمع را بردارند، با خیال راحت مزار را بشویند و ببوسند: «عطش مادر را هیچ چیز مثل بوسیدن فرزند آرام نمی کند.» بعضی هم قبل از کرونا این عادت را داشته اند و مادر می گوید: «بعضی گلاب ها تقلبی است. مواد شیمیایی دارد که نوشته مزار را پاک می کند تا کمی بعد شما برای سنگ نویسی هزینه کنید. بعضی هم شمع روی مزارها روشن می کنند و آسیب می بیند. ما هم مثل مزار این شهید فانوس روشن و بعد از رفتن خودمان خاموش می کنیم. اینطوری بهتر است خدای نکرده حادثه ای پیش نمی آید.»

حاجت روا شده ام…

یک مزار قدیمی و شسته شده با یادمانی جالب پیدا می کنم. سجاده گلدوزی شده مخمل با نوشته یا حسین شهید(ع) و تسبیح کریستالی ارغوانی  بالای مزار هست. روی سنگ نوشته گمنام اما نوشته های دیگری هم دیده می شود. محل شهادت فاو. سال و روز شهادت پیدا نیست اما روز تولد مشخص است. عجیب نیست؟ نه! نوشته 22 بهمن.

این مزار هم جزو مزارهایی است که مردم بانی سنگ مزار آن شده اند؛ نذری رایج در بهشت زهرا(س). بعضی ها با شهدای گمنام مأنوس می شوند و حاجتشان را در میان می گذارند و از شهید مدد می گیرند. وقتی حاجت روا می شوند با اهدای سنگ جدید، یادمان یا وقف آبخوری، نیمکت و امکانات در بهشت زهرا(س) به نام شهید از او تشکر می کنند. منظور از ثبت روز 22 بهمن روی این سنگ مزار هم همان سالروز پیروزی انقلاب در سال 1357 است. حال و هوای مزار فرزند روح الله و شهرت: آشنا هم حال و هوای خوشی دارد.  

عطر یاس و علی بیخیال

دور تا دور مزارش پر از بنر است. بعضی ها می آیند دعا و قرآن می خوانند و می روند. خانمی محجبه و میانسال که دورادور از شهید و خانواده اش شناخت دارد، می گوید: «اتفاقی شهید نشده، اهل مراقبه و تزکیه نفس بوده است. خودم دیده ام در اینترنت دفتر حسابرسی به اعمال داشته و اسمش را گذاشته «طریق پرواز» در قفسه یادمان کتابی با عنوان جالب هست؛ «علی بیخیال». نامی کنجکاو کننده است. شاید بعضی ها ترغیب شوند، کتاب را تهیه کنند و بخوانند گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی آن را منتشر کرده است. پشت مزار شهید«علی حیدری» بنری بزرگ مزین به تصویر شهید نصب شده. اتفاقی که معمولاً برای شهدا می افتد تا علاقمندان راحت بتوانند مزارشان را پیدا کنند. روی بنر نوشته ای که ظاهراً بخشی از متن کتاب است، آمده: «من خیلی کم عطر خریده ام. هر وقت بوی عطر می خواستم از ته دل می گفتم حسین جان(ع) و آن فضا پر عطر می شد.» شهید حیدری سال 1363 در 19 سالگی به شهادت رسیده است.

از فاو تا ژاپن

والفجر 8 بود که سوغاتی را از جبهه فاو گرفت و بعدها با همان راهی غربت شد. آذر سال 1373 بود که در ژاپن، دور از وطن شهید شد. در شرح شهادت او نوشته اند شهادت در پی جانبازی بر اثر اصابت ترکش. گل های رنگین و شمع روی مزاری که برق افتاده از تمیزی و هنوز تر است یعنی پیش پای ما خانواده اش اینجا بوده اند. کاش چند دقیقه زودتر می رسیدم و سئوال هایی که توی ذهنم ردیف شده را می پرسیدم. همیشه دوست داشته ام درباره جانبازان و غربت بنویسم. مثل حال جانبازی که در جبهه از هوش رفته و یکسال بعد در آلمان از کما بیرون آمده… یاد مصاحبه ام با یک جانباز شیمیایی می افتم: «از خدا خواستم در خاک خودم شهید شوم.»

شهید نشویم، می میریم…

سه نفرند، بلوزهای سبز رنگی که پوشیده اند، از دور توجهم را جلب می کند اما قوطی های رنگ و قلم هایی که در دست گرفته اند، بیشتر. مزار شهدای گمنام را انتخاب کرده اند. نوشته هایی که کمرنگ شده را با رنگ قرمز، سبز و مشکی ترمیم می کنند. حال خوشی دارند، می پرسم: «از جای خاصی آمده اید، مثلاً پایگاه بسیج، مسجد، گروه  جهادی یا…؟» یکی شان می گوید: «نه! چند وقت است می آییم بهشت زهرا(س) و حالا چند ماهی است که با شهدای گمنام رفیق شده ایم. احساس کردیم مزارهای این قطعه خیلی نونوار نیست. برنامه ریزی کردیم این بار که آمدیم رنگ و قلم بیاوریم. نوشته ها را ترمیم کنیم.» از حاجت و خواسته ای که دارد، می پرسم و می گوید: «رفیق باید شبیه رفیق شود. از شهدای گمنام خواستم دعا کنند تا راهم به شهادت ختم شود.» می گویم: همسن های شما دنبال تشکیل خانواده و زندگی هستند، شما خوشت نمی آید؟» می گوید: «از خدا زندگی خوب هم خواسته ام. خیلی ها شهید نمی شوند اما می میرند با یک تصادف ساده. اگر خدا کمک کند بنده اش هم خوب و درست زندگی می کند هم راهش به شهادت ختم می شود.» می گوید: «ما اهل عکس نیستیم. عکس رفیقم را بگذار.» بهترین عکسی که از کارشان گرفته ام را انتخاب می کنم و می گذارم.

موقعیت شهید حلب

روی درخت یک تابلو چوبی پرچ شده است؛ موقعیت شهید هادی زاهد. یادم می آید قبلاً درباره این شهید نوشته ام. شهید مدافع حرمی که با رفقای همرزم و بچه محل هایش در هیئتی در خیابان خوش_ اگر اشتباه نکنم_ قرار مصاحبه و عکاسی گذاشتم. تابلو چوبی روی درخت و تابلوی پایین قطعه حال و هوای جبهه های دوران دفاع مقدس را در ذهن زنده می کند. شهید زاهد می گفت: «بسیجی باید ورزیده و آماده باشد.» دوره نظامی، غواصی، کوهنوردی و چتربازی را موفق گذرانده بود. یک پسر و یک دختر دارد. سال 1395 در حلب سوریه به دلیل انفجار مین به آرزویش؛ شهادت رسید. رفقایش رسمی دارند هر سال دی ماه جشن تولد آقا هادی را جشن می گیرند. روی مزارش شعری با امضای او حک شده است: «بنویسید روی سنگ مزار شهدا/ که چقدر عمه سادات فدایی دارد…»

شهادت تازه داماد

یک خانواده در بهشت زهرا(س) خوابیده اند، درست مثل چندین خانواده دیگر. این هم از آن دردناک های جنگ است. همان واقعیتی که دیدن این مزارها آن را تایید می کند؛ اینکه جنگ فقط در جبهه نبود. بعثی ها مرام جنگ را نمی شناختند. تهران، تبریز، اهواز یا… برایشان فرق نداشت. به عمد مناطق مسکونی را شناسایی و بمباران می کردند. مثل بمباران های سال 1363، 1364 و … عکس یک مادر جوان و دو فرزند کوچکش و درست پشت همین مزارها، قبر شوهر و برادرشوهرش بمباران هوایی سال 1364 دولت آباد را مرور می کند.

چند ردیف و یکی، دو قطعه آن سو تر هم چند خانواده دیگر هستند ساکنان محله های خزانه بخارایی، گیشا و … که در بمباران های زمان جنگ شهید شده اند. شهدای دهه 60 فرق مربوط به جبهه نیستند. ما در شهرها هم گرفتار کینه دشمن و منافقان بودیم. مزار نوشته خانواده هایی مانند خوئینی(شهدای بمباران دولت آباد) و کارگر (شهدای بمباران پل گیشا) روایان صادقی برای این ادعاست. روی عکس شهید فرهاد کارگر نوشته تازه داماد او هم همراه همسرش، نوزاد یکساله شان و برادرش به شهادت رسیده اند. فقط در همین 2 بمباران فقط 9 نفر از اعضای یک خانواده به شهادت رسیده اند. که مزارهایشان به هم نزدیک است. آمار شهدای این بمباران ها بیش از این است.

مزارهای این قطعه برق می زند

حالا کرونا چند ماهی است، کمی دست و پای ما و مناسبات مان را بسته. پنجشنبه، جمعه و دوشنبه ها در قطعه شهدای بهشت زهرا(س) جمع های نذری پزان و گعهده های دوستانه و معنوی بود با این حال هنوز هم خانواده شهدا پای کارند. مثل خانواده شهید «محمدرضا اکبری»؛ خانواده ای که هم طعم شهادت فرزند را چشیده اند هم هجران و چشم براهی را. از خانه شلنگ آورده اند، جارو، مواد ضدعفونی کننده و شوینده. پدر خانواده می گوید: «هفته پیش آمدم، دیدم روی قبرها و قفسه ها خاک نشسته غصه ام گرفت. به جای اینکه از خانه یک بطری آب بیاورم این لوازم را آوردم تا قبرهای این قطعه را بشویم و ضدعفونی کنم. نوه خانواده مشتاقانه با تی و جارو روی قبرها کف می زند و آب می گیرد. خانه تکانی ضدکرونایی خانواده شهید حال و هوای خوبی به این قطعه داده است. خنکای آب، گرمای نسیم عصر را می شکند و کم کم رهگذران برای استراحت روی نیمکت های این قطعه پیدایشان می شود. شهید اکبری سال1365 در شلمچه به شهادت رسید اما پیکرش سال 1377 بعد از 12سال دوری به وطن برگشت.

دوشنبه های دلتنگی برای حبیب…

ما معمولاً از دیدن ناگهانی دوستان و آشنایان خوشحال می شویم مثل حال این لحظه من. مسیر رسیدن به مزار شهید آوینی را طی می کنم که تصویری از میان شاخه هایی سبز، توجهم را جلب می کند. یک عکس قدیمی دهه 60 برایم مرور می شود. بله، همین عکس بود؛ بچه های مسجدی در محله جی با  مرحوم «امیرحسین فردی» به بهشت زهرا(س) آمده و بالای همین مزار ایستاده بودند.

اینجا مزار شهید «حبیب غنی پور» است همان جوان شهیدی که در دوشنبه های داستانی مسجد محله به نامش گره خورد و کمی بعد جشنواره ملی_مسجدی داستان نویسی شهید غنی پور، یکی از جشنواره های امضادار و امضاساز حوزه ادبیات انقلاب اسلامی، داستانی و دفاع مقدس کشور شد. در خیابان بنکدار از تقاطع های خیابان قزوین ساختمان فرهنگی مربوط به شهرداری به نام این شهید هست و دفتر نشریه ما سال ها آنجا بود. ما به نام حبیب عادت کرده بودیم حتی وقتی درباره مرحوم فردی مطلب می نوشتیم بارها اسم حبیب می­ آمد، حالا من بین قطعه ها آشنا پیدا کرده ام. شهید اهل قلم شهید«حبیب بیدار غنی پور»، سال 1365 به شهادت رسید و دوشنبه های داستانی مسجد، دوشنبه های دلتنگی برای حبیب هم شد. هنوز به مزار شهید آوینی نرسیده ام با خودم فکر می کنم راوی، روایت های فتح حبیب غنی پور را چگونه وصف می کرد؟

منبع:فارس

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code