ماجرای دریافت ویزای آمریکا / ایمان دارم شهدا جبران می کنند


عقیق: نزدیک به چهار دهه است که خدمت مخلصانه در آستان اهل بیت(ع) را سرلوحه زندگی خود قرار داده و تمام سختی های این راه را به جان خریده تا امروز جایی در میان خادمان این خاندان برای خودش باز کند. حاج مجتبی رمضانی از آن دست مداحانی است که تمام عمرش را وقف این راه پرافتخار کرده و از شهر به شهری دیگر و از کشور به کشوری دیگر برای تبلیغ سیره خاندان اهل بیت(ع) قدم برداشته است. در گفت و گویی صمیمیانه پای صحبت های این مداح سخت کوش نشسته ایم تا بیش از پیش با او و ارادتش به ائمه اطهار(ع) آشنا شویم.

بخش اول این گفت و گو را اینجا خواندید . در ادامه بخش دوم این گفت و گو منتشر می شود:

*حاج مجتبی رمضانی در این سال ها عملا تمام وقت و انرژی خود را صرف مداحی کرده و حالا این سوال پیش می آید که با این حجم فعالیت، این مداح اهل بیت به عنوان شغل به مداحی نگاه می کند یا عشق به آن؟

چندسال قبل به آمریکا دعوت شدم. خاطرم است که سخنرانان و مداحان زیادی برای مصاحبه به سفارت آمریکا آمدند اما هیچ کدام پذیرفته نشدند و در میان همه، بنده را قبول کردند و این پذیرش نیز به سبب صداقتی بود که به خرج دادم. در آنجا یک آقای آمریکایی با من مصاحبه و بنده را تایید کرد که خودش هم گفت این پذیرش بدان سبب بوده که در پاسخ سوالش دروغ نگفته ام. او از من پرسیده بود:” می خواهی به کشوری بروی که حامی اسراییل است، درحالی که امام شما می گوید اسراییل باید نابود شود؟ الان نظر خود شما در این باره چیست؟” من هم به او گفتم می خواهی به خاطر ویزا دروغ بگویم یا می خواهی راستش را بشنوی که قاعدتا آن آقا هم می خواست واقعیت را بشنود، بنابراین در جواب سوالش گفتم:”مرجع تقلیدم می گوید، اسراییل باید نابود شود پس باید نابود شود. من یک آدم مذهبی هستم و جای تعلل نیست.” پاسخ سوال شما هم مثل همان پاسخ است. من عاشق خاندان اهل بیت و مداحی هستم اما صادقانه می گویم که شغل دیگری جز مداحی ندارم و مداحی عملا به شغل بنده تبدیل شده که این نیز دلایل خاص خود را دارد.

* لطفا از این دلایل برایمان بگویید.

 به واقع من ساکن شهری کوچک و سنتی هستم که اگر بخواهم وارد مسائل اقتصادی شوم، قطعا برای مردم سوء تفاهم پیش می آید و من دوست ندارم این اتفاق بیفتد. چه بساکه مدتی هم مغازه کاشی فروشی زدم اما ناچار به جمع کردن آن شدم. رقبای من پول داشتند و می رفتند کاشی را با 50 درصد تخفیف از کارخانه می گرفتند که قاعدتا با قیمت کمتری به مشتری می فروختند اما من این پول را نداشتم و قیمت اجناسم بالاتر از بقیه بود و خب وقتی مردم می آمدند و قیمت مرا می دیدند، تعجب می کردند. من هم دوست نداشتم سوءتفاهمی برای مردم پیش بیاید و فکر کنند به فکر سوءاستفاده هستم، بنابراین مغازه را با کلی ضرر جمع کردم. از طرفی دیگر مداحی نیز به خودی خود، کاری است که انرژی زیادی می برد و اگر بخواهی مفید و به روز باشی، باید زمان زیادی برای آن بگذاری؛ باید شعرت شعر باشد و حرفت حرف باشد. پس با این حساب، باید به کارت عشق بورزی و با تمام وجود مایه بگذاری. چه بساکه نگاه تفکیک آمیز به مداحی به عنوان شغل یا عشق، نگاه چندان درستی نیست.

* تا حالا شده از بودنتان در رفسنجان ناراحت باشید و با خودتان بگویید که اگر در تهران یا شهر بزرگتری با امکانات و جمعیت بیشتری بودم، شهرت و منبع درآمدم، بهتر از حالا بود؟

همه نگرانی من این است که مبادا مخاطب فکر کند، زیادی می خواهم دم از ولایت بزنم اما خدا می داند که من اعتقاد قلبی به نظرات آقا دارم و حتی اگر ایشان روزی بیانیه بدهند و بگویند، فعلا صلاح نیست که مداحان اهل بیت روضه بخوانند، دیگر نمی خوانم، زیرا معتقدم که نگاه ایشان، نگاهی جامع و کلی است و صلاح اسلام و امام حسین را می خواهند. این ها را گفتم برای آنکه بگویم چندسال پیش به سبب نظر آقا از آمدنم به تهران پشیمان شدم. باتوجه به سفرهای مکرری که برای مداحی در اماکن مختلف داشته ام، عملا نصف جوانیم در جاده ها گذشته و مرا پیر کرده است. چه بسا که چندسال پیش برای رهایی از این شرایط دشوار، می خواستم کوله بارم را جمع کنم و به تهران بیایم. با چند مداح مطرح مشورت کردم و یکی از مداحان بااصالت اهوازی با تایید تصمیمی که گرفته بودم، به من گفت اشتباهی که من کردم را نکن و از رفسنجان برو؛ چون حمایت های مردمی از تو در رفسنجان و پرواز تو در آن شهر مشکل است و اینکه همواره در جاده باشی، اصلا خوب نیست. بنابراین من هم تصمیمم را گرفتم تا به تهران بیایم اما نهایتا این کار را نکردم.

ماجرای دریافت ویزای آمریکا / ایمان دارم شهدا جبران می کنند

*چطور پشیمان شدید؟

در گیرودار تصمیم برای نقل مکان بودم که ناگهان نگاهم به مصاحبه ای از آقای میرداماد افتاد. گویا ایشان در یکی از دهه های محرم برای خواندن روضه، محضر آقا می روند که همانجا آقا به ایشان می گویند:” شما مگر در قم هیات نداری؟ حواست به سنگر خودت و شهر خودت باشد.” به واقع همین جمله آقا باعث شد که در تصمیم خود مردد شده و درنهایت از رفتنم به تهران پشیمان شوم. همچنین وقتی جوانان شهرم را می دیدم که با چه استقبالی به هیات ما می آیند و گاهی کوچه های اطراف نیز پر از جمعیت است و بیش از 500، 600 تا موتورسیکلت همین جوانان بیرون هیات پارک می شود، بیشتر و بیشتر دچار تردید می شدم و وظیفه خودم می دانستم که بمانم اما خدا می داند که شرایط برایم خیلی سخت است؛ آنقدر سخت که گاهی می گویم کاش مردم شهرم اینقدر اسنقبال نمی کردند و من هم راحتتر می توانستم بروم.

* از این سختی ها برایمان بگویید.

بنا به کارم، دائما درسفر هستم اما درشهری زندگی می کنم که هیچ اعتباری به پروازهای آن نیست و پروازها خیلی اوقات کنسل می شود و حالا اینکه من چطور باید خودم را به مقصد برسانم، دردسر بزرگی است. جدای از این، خیلی جاها اصلا پرواز ندارند و باید چند پرواز عوض کنم، برخی مسیرها را با ماشین بروم و یا گاهی چندساعتی در فرودگاه بنشینم تا به مقصد برسم. خلاصه در این راه، کلی سختی و خستگی را به جان می خرم که این شرایط واقعا سخت و طاقت فرساست و این مشکلات را فقط بچه های شهرستان می فهمند. خیلی ها می گویند خوش به حال مداحان که شرایطشان فلان است و هیچ دغدغه ای ندارند اما من حاضرم در هر سفر،  یک نفر از آن هایی که این چنین می گویند را با خودم ببرم تا فقط سختی راه و جاده های ما را ببینند. یکبار دو نفر از مداحان شهرمان دوست داشتند با من به سفر بیایند که خب آمدند و وقتی از سفر برگشتیم، به من گفتند که پس از آن سفر تا 3 روز مریض بوده اند. در این سفرها، نه فرصت استراحت وجود دارد، نه غذای آدم مشخص است و نه امکاناتی که بتوان از آن استفاده کرد. واقعا مشکلات ما مداحان شهرستانی به گونه ای است که اصلا قابل گفتن نیست.

* اصلا پذیرش این همه سختی برای چیست؟ برای پاکت است یا برای شهرت؟ واقعا چرا کسی باید چنین مشکلاتی را با جان و دل بپذیرد؟

به قول مجری برنامه ورزش و مردم، حتی از پشت دوربین هم فقط تا چندسال می توان برای مردم ظاهرسازی کرد اما بعد از چندسال، مردم باطن تو را هم از پشت همان دوربین می بینند. برای ما هم همینطور است. آدم یا نباید به مردم بگوید شهدا برایت جبران می کنند و یا وقتی گفت، باید تا آخرش برود. وصیت نامه شهیدی است که می گوید:” خدایا اگر با ریخته شدن خون من، یک نفر در یک جایی از این جهان آن هم فقط برای یک لحظه حتی نه مادام العمر، اعتقادش به تو بیشتر می شود، خون مرا همین الان بریز.” این نگاه شهید بسیار حائزاهمیت است و من نیز به آن معتقدم. روضه خوانی و مدح امام حسین(ع) خیلی اثرگذار است و ما نباید سنگر را خالی کنیم، هرچندکه مجبور به پذیرش مشکلات و سختی های عدیده ای باشیم. بی جهت نیست که شخصی مثل امام ما می فرمایند:” هرچه داریم از محرم و صفر است و اگر اسلام زنده است به برکت محرم و صفر است.” یا آیت الله بهجت می فرمایند:” احساسم بر این است که گریه بر امام حسین(ع)، فضیلتش از نماز شب بالاتر است.”

* رشته ای بر گردنم افکنده دوست، می کشد هرجا که خاطرخواه اوست. پس درحقیقت عشق و تعهد به ائمه اطهار است که شما را به دنبال خود می کشد.

بله- وظیفه من مداح بسیار سنگین است و تحت هر شرایطی باید به آن عمل کنم. به قول یکی از اساتید، اگر بنده واقعا مداح امام حسین(ع) باشم، باید جوری روضه بخوانم که مردم نگویند عجب مداح خوبی داشتیم بلکه بگویند عجب امام حسینی داشتیم. مسلما آن موقع است که من به وظیفه خود عمل کرده و توانسته ام تاثیرگذار باشم. با این تفاسیر منی که در جایگاه یک مداح می توانم اینقدر اثرگذار باشم، قاعدتا نباید در خانه بنشینم. ضمن اینکه در کنار همه این تعهدات، مداحی در کنار مشکلات خاص خودش، برای ما شیرین هم است. مثلا تو را می برند جاهای دورافتاده ای مثل بندر دیر یا بندر کنگان و آن وقت می بینی که مردم آفتاب سوخته و زحمتکش چگونه پای جلسه نشسته اند و روضه ات را گوش می دهند. واقعا چه چیزی از این شیرین تر؟ من به هیچ وجه حاضر نیستم که خداوند یک ثانیه این شیرینی را از من بگیرد و رفاهش را به من بدهد. چه بسا که خیلی ها دوست دارند جای من باشند و این صحنه های زیبا را ببینند.

* از این سفرهای سخت، خاطره ای هم دارید که برای مخاطب جالب باشد.

 در جریان یکی از همین سفرها به اتفاق آقای انجوی نژاد در اهواز بودیم و قرار بود راهی ایلام شویم. باید چند ساعتی می رفتیم تا شب بعد به ایلام می رسیدیم. در راه گفتم آقاسید نصف شب است و فضا عرفانی است. برایم دعا کن تا روزی بشود که وقتی بانی به من پولی می دهد، پولش را برگردانم و بگویم این پول را خرج روضه خودتان کنید. سید هم فقط گوش می کرد و چیزی نمی گفت تا اینکه به ایلام رسیدیم. برف شدید و سرمای استخوان سوزی بود و بانیان هم، محل اسکانی به ما داده بودند که خیلی سرد بود. آن ها ما را گذاشتند و رفتند. سید جایش را انداخت و می دانست که با یک پتو نمی تواند سر کند، بنابراین چندتا پتو روی خودش انداخت تا بخوابد اما من نتوانستم تحمل کنم و به سید گفتم آخر این چه جایی است که به ما داده اند. نگاه کن از سقف، آب می چکد و از سرما حتی دستمان هم قرمز شده است. آقاسید همان موقع سرش را از زیر پتو بیرون آورد و گفت:” تو نمی خواهد به فکر این باشی که از بانی پول نگیری، تو فقط این مشکلات را تحمل کن!” این حرف آقاسید از صد تا حرف برایم من تاثیرگذارتر بود و دیدم که او راست می گوید؛ بنابراین من هم مثل او چندتا پتو انداختم و خوابیدم…

* اما چه شد که آقای رمضانی که در رفسنجان و نقطه ای دور از پایتخت مداحی می کرد، نامش روی بنرها رفت و به شهرت رسید. اصلا این شهرت از کجا آمد؟

جدا از چندسال پیش که قصد رفتن به تهران کردم، یکبارهم در سال آخر دولت اصلاحات بود که تصمیم گرفتم به تهران بیایم. آن موقع، خانه و زندگیم را جمع کردم و به تهران آمدم زیرا در تهران فضای هیات ها بسیار متفاوت بود و بهتر می شد کار کرد اما چندماه بیشتر نماندم. بعد از 3 ماه، همسایه پدر و مادرم با من تماس گرفتند و گفتند:” ما شب قبل صدای گریه از خانه پدرت شنیدیم و نگران شدیم. به منزلتان رفتیم که مادرتان گفتند چیزی نیست و پدر مجتبی دلش برای او تنگ شده است.” بعد از این اتفاق نزد یکی از روحانیون رفته و با ایشان مشورت کردم که ایشان پیشنهاد استخاره از قرآن را دادند. بنده استخاره گرفتم و مضمون استخاره این چنین بود که “ما اگر بخواهیم دست بنده هایمان را بگیریم، حتی اگر پشت کوه هم باشد، دستش را می گیریم.” من هم بعد از این استخاره، وسایلم را بار زدم و به رفسنجان برگشتم که معروف شدنم هم مدتی بعد از این قضیه بود. من به خاطر دل پدر و مادرم از خواسته خودم دست کشیدم و خداوند برایم جبران کرد. جالب اینجاست که وقتی اولین سی دی از من پخش شد و مورداستقبال مردم هم قرار گرفت، حتی لباس مناسبی به تن نداشتم و خیلی ها انتقاد کردند اما با این حال موردتوجه قرار گرفت و اتفاق بسیار خوبی برای من بود.

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code