دعایی در حرم امام رضا که بعد از چند ده سال مستجاب شد



عقیق:حجت‌الاسلام والمسلمین میرهاشم حسینی، صبح امروز در جمع سوگواران حسینیه فاطمیون با بیان این مطلب افزود: یکی از علمای قم که صاحب تألیفات فراوانی است و از او در حوزه‌های علمیه به عنوان وزنه‌ای بی‌بدیل یاد می‌کنند، پدری داشت که به تازگی از دنیا رفته است. این پدر، خیلی با روحانیت میانه خوبی نداشت و وقتی پسرش تصمیم گرفت درس طلبگی بخواند، کسی را که باعث و بانی این انتخاب شده بود، به کلانتری کشاند و از او شکایت کرد!

این استاد اهل قلم ادامه داد: آن پدر، نتوانست پسرش را در تحصیل نکردن در مسیر علوم اسلامی متقاعد کند. طلبه جوان، راه سخت و طاقت‌سوز روحانی شدن را طی کرد و به سلک علما در آمد. او همچنین تألیفاتی برای طلاب علوم دینی دارد و اکنون یکی از بزرگان حوزه است.

حجت‌الاسلام حسینی افزود: آن پدر، بعدها که دید پسرش چقدر افتخارآفرین و نامدار است، با او همراه شد و از این‌که نمی‌خواسته پسرش طلبه شود، ابراز پشیمانی کرد. چرا که می‌دید این پسر تا چه اندازه محبوب مردم شده است.

وی در پایان گفت: آن پدر در اواخر عمر خود، وقتی این بالندگی فرزندش را دید، یادش آمد در ۱۷ سالگی و در حرم امام رضا (ع) دعایی کرده که این دعا، پس از چند دهه اجابت شده است. او آن روز در حالی که مجرد بوده و زن و فرزندی نداشته، این نجوا را کرده که: «خدایا! ما که به درد تو و دین تو نمی‌خوریم. زن خوب و فرزندی به من بده که دین تو را یاری کند.» پدر این عالم علوم دینی، اخیراً از دنیا رفته است.

اشعارشب سوم محرم (حضرت رقیه سلام الله علیها)


سرویس شعر آیینی عقیق: به مناسبت فرا رسیدن ماه عزای حضرت سیدالشهدا (ع) عقیق هر روز تعدادی از اشعار شاعران آیینی را به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت (ع) منتشر می کند:

 

محمد جواد غفورزاده:

آمدی در جمع ما، ویرانه بوی گل گرفت

آمدی بام و در این خانه بوی گل گرفت

 

آن شب قدری که شمع جمع مشتاقان شدی

تا سحر خاکستر پروانه بوی گل گرفت

 

من که با افسون گفتار تو می‌رفتم به خواب

از لبت گل ریختی افسانه بوی گل گرفت

 

گرچه لب‌های تو را بوسید جام شوکران

از نگاهت ساغر و پیمانه بوی گل گرفت

 

پرده از آن حسنِ یوسف چون گرفتی، خاطرم

بوی ریحان بهشتی یا نه بوی گل گرفت

 

بر سرم دست نوازش تا کشیدی چو نسیم

گیسویم عطر محبت، شانه بوی گل گرفت

 

غلامرضا سازگار:

امشب که با تو انس به ویران گرفته‌ام

ویرانه را به جای گلستان گرفته‌ام

 

امشب شب مبارک قدر است و من تو را

بر روی دست خویش چو قرآن گرفته‌ام

 

پاداش تشنه کامی و اجر گرسنگی

گل بوسه‌ای‌ست کز لب عطشان گرفته‌ام

 

از بس که پا برهنه به صحرا دویده‌ام

یک باغ گل ز خار مغیلان گرفته‌ام…

 

بر داغ‌دیده شاخۀ گل هدیه می‌برند

من جای گل، سرِ تو به دامان گرفته‌ام…

 

علی انسانی:

 

از خیمه‌ها که رفتی و دیدی مرا به خواب

داغی بزرگ بر دل کوچک نهاده‌ای

گرچه زمن لب تو خداحافظی نکرد

می‌گفت عمّه‌ام به رخم بوسه داده‌ای…

 

تا گفتگوی عمّه شنیدم میان راه

دیدم تو را به نیزه و باور نداشتم

تا یک نگه ز گوشۀ چشمی به من کنی

من چشم از سر تو دمی برنداشتم

 

با آنکه آن نگاه، مرا جان تازه داد

اما دو پلکِ خود ز چه بر هم گذاشتی

یک‌باره از چه رو، دو ستاره اُفول کرد

گویا توان دیدن عمّه نداشتی…

 

با آنکه دستبرد خزان دیده‌ای ولیک

باغ ولایت است که سرسبز و خرّم است

رخسار توست باغ همیشه بهار من

افسوس از اینکه فرصت دیدار بس کم است

 

ای گل، اگر چه آب ندیدی، ولی بُوَد

از غنچه‌های صبح، لبت نوشکفته‌تر

از جُورها که با من و با عمّه شد مپرس

این راز سر به مُهر، چه بهتر نهفته‌تر

 

هر کس غمم شنید، غم خود ز یاد برد

بر زاری‌ام ز دیده و دل، زار گریه کرد

هر گاه کودک تو، به دیوار سر گذاشت

بر حال او دل در و دیوار گریه کرد

 

ای مَه که شمع محفل تاریک من شدی

امشب حسد به کلبۀ من ماه می‌بَرد

گر میزبان نیامده امشب به پیشواز

از من مَرَنج، عمّه مرا راه می‌برد

 

گر اشک من به چهرۀ مهتابی‌ام نبود

ای ماه، این سپهر، اثَر از شَفَق نداشت

معذور دار، اگر شده آشفته موی من

دستم برای شانه به گیسو رَمَق نداشت

 

ویرانه، غصّه، زخم زبان، داغ، بی‌کسی

این کوه را بگو، تن چون کاه، چون کِشَد؟

پای تو کو؟ که بر سَرِ چشمان خود نَهم

دست تو کو؟ که خار ز پایم برون کِشد

 

سیلی نخورده نیست کسی بین ما ولی

کو آن زبان؟ که با تو بگویم چگونه‌ام

دست عَدو بزرگ تر از چهرۀ من است

یک ضربه زد کبود شده هر دو گونه‌ام…

 

ای آرزوی گمشده پیدا شدی و من

دست از جهان و هر چه در آن هست می‌کشم

سیلی، گرفته قوّت بینایی‌ام اگر

من تا شناسمت به رُخت دست می‌کشم

 

ای گل، ز عطر ناب تو آگه شدم، تویی

ویرانه، روز گشته اگر چه دل شب است

انگشت‌ها که با لب تو بوده آشنا

باور نمی‌کنند که این لب همان لب است

 

محمد رسولی:

سرت کو؟ سرت کو؟ که سامان بگیرم

سرت کو؟ سرت کو؟ به دامان بگیرم

 

سراغ سرت را من از آسمان و

سراغ تنت از بیابان بگیرم

 

تو پنهان شدی زیر انبوه نیزه

من از حنجرت بوسه پنهان بگیرم…

 

قرار من و تو شبی در خرابه

پیِ گنج را کنج ویران بگیرم…

 

هلا! می‌روم تا که منزل به منزل

برای تو از عشق پیمان بگیرم

 

سید مهدی موسوی:

آفتاب، پشت ابرهاست

در میانه‌های راه

دختری

سینیِ غذا به دست

با نگاهِ کودکانه‌اش به زائران تعارفِ تبسّم و سلام می‌کند

التماس پشت التماس:

«یا ضُیوفنَا الکرام!

اَلطّعام! اَلطّعام!»

من به اتفاق کودک درون خود به شام می‌روم

سینی و سری شبیهِ آفتاب…

کاش سینیِ مسی نماد آسمان نبود

کاش آفتابِ شام دخترک

این‌قدَر عیان نبود

کاش پشت ابر بود.

 

محمد سهرابی:

 

خبر آمد که ز معشوق، خبر می‌آید

ره گشایید که یارم ز سفر می‌آید

 

کاش می‌شد که ببافند کمی مویم را

آب و آیینه بیارید، پدر می‌آید

 

 

نه تو از عهدۀ این سوخته بر می‌آیی

نه دگر موی سرم تا به کمر می‌آید

 

جگرت بودم و درد تو گرفتارم کرد

غالباً درد به دنبال جگر می‌آید

 

راستی! گم شده سنجاق سرم، پیش تو نیست؟

سر که آشفته شود، حوصله سر می‌آید

 

هست پیراهنی از غارت آن شب به تنم

نیم عمّامه از آن بهر تو در می‌آید

 

 

به کسی ربط ندارد که ترا می‌بوسم

که به جز من ز پس کار تو بر می‌آید؟

 

راستی! هیچ خبردار شدی تب کردم؟

راستی! لاغری من به نظر می‌آید؟

 

راستی! هست به یادت دم چادر گفتی

دختر من! به تو چادر چقدر می‌آید

 

سرمه‌ای را که تو از مکه خریدی، بردند

جای آن لختۀ خون روی بصر می‌آید

 

 

 

 

اشعار شب دوم محرم (ورود کاروان به کربلا)


سرویس شعر آیینی عقیق :به مناسبت فرا رسیدن ماه عزای حضرت سیدالشهدا (ع) عقیق هر روز اشعار شاعران آیینی را به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت (ع) منتشر می کند:

 

 

سید مهدی شفیعی:

خیمه‌ها محاصره‌ست تیغ‌هاست بر گلو

دشنه‌هاست پشتِ سر، نیزه‌هاست پیشِ رو

 

روی خاک پیکری‌ست، روی نیزه‌ها سری‌ست

قصّه را شنیده‌ایم بندبند، مو به مو

 

قصّه را شنیده‌ایم، قصدِ راه کرده‌ایم

شرحِ ماجرا بس است لب ببند قصّه‌گو!

 

نیست، نیست نخل‌زار، پشت رقصِ این غبار

نیزه‌زارِ دشمن است، دشمن است روبه‌رو

 

در مسیرِ مردها صف کشیده دردها

زخم‌ها نفس‌نفس، زهرها سبوسبو

 

عدّه‌ای ولی هنوز گرمِ بازیِ خودند

یا خزیده در سکوت یا اسیرِ های‌وهو

 

شاهراه ما بلاست، راه شاه کربلاست

جز به خون نمی‌کنند عاشقانِ او وضو

 

عاقبت برای او پیشِ چشم‌های او

غرقِ خون‌شدن مرا آرزوست آرزو!

 

میلاد عرفان پور:

عالم همه مبتدا، خبر کرببلاست

انسان، قفس است و بال و پر کرببلاست

می‌گردی اگر در پی خود، هرز مگرد

آیینۀ ما هنوز در کرببلاست

 

زکریا اخلاقی:

آخر ای مردم! ما هم عتباتی داریم

کربلایی داریم، آب فراتی داریم

 

ما پر از بوی خوش سیب، پر از چاووشیم

وز چمن‌های مجاور نفحاتی داریم

 

داغ هفتاد و دو گل تشنگی از ماست اگر

دست و رو در تپش رشته قناتی داریم

 

آن سبک‌بارترانیم که بر محمل موج

ساحل امنی و کشتی نجاتی داریم

 

در تماشای جمال از جبروتی سرخیم

که شگفت آینۀ جلوۀ ذاتی داریم

 

در همین روضۀ سربسته خدا می‌داند

دست در شرح چه اسماء و صفاتی داریم

 

زیر این خیمه که از ذکر شهیدان سبز است

کس نداند که چه احساس حیاتی داریم

 

همۀ هستی ما عین زیارت‌نامه‌ست

گر از این گونه سلام و صلواتی داریم

 

مریم کرباسی:

شنیده بود که این‌بار باز دعوت نیست

کشید از ته دل آه و گفت: قسمت نیست

 

بیا به داد دل تنگ ما برس ای عشق!

اگر که حوصله داری، اگر که زحمت نیست

 

غمی‌ست در دل جامانده‌های کرب‌وبلا

که هرچه هست یقین دارم از حسادت نیست

 

میان ما که نرفتیم و رفته‌ها، شاید

تفاوتی‌ست در آغاز و در نهایت نیست

 

همیشه آن‌که نرفته‌ست بی‌قرارتر است

همیشه آن‌که نرفته‌ست، کم‌سعادت نیست

 

و آن کسی که در این راه اهل دل باشد

مدام اهل گله کردن و شکایت نیست

 

خودش نرفت و دلش را پیاده راهی کرد

نباید این همه دل دل کند که فرصت نیست

 

 

 

چرا عزاداری امام حسین(ع) از روز اول محرم شروع می‌شود؟


عقیق:علیرضا پناهیان در یادداشتی مبنی بر اینکه چرا عزاداری حضرت سیدالشهدا(ع) از ابتدای ماه محرم آغاز می شود، پاسخ داد که مشروح آن در زیر آمده است.

اینکه چرا مراسم عزاداری برای اباعبدالله(ع) از اول دهۀ محرم آغاز می‌شود، دلائل مختلفی می‌تواند داشته باشد:

شاید به اعتبار فرمایش امام رضا(ع) است که می‌فرماید از اول دهۀ محرم حزن و اندوه در چهرۀ پدرم دیده می‌شد و حالت عزادار به خود می‌گرفتند. در روایت آمده است که امام رضا(ع) فرمودند: هنگامی که ماه محرم شروع می‌شد، دیگر کسی پدرم را خندان نمی‌دید و هر روز ناراحتی او بیشتر می‌شد تا روز دهم محرم. پس وقتی روز دهم می‌رسید، آن روز روز مصیبت و اندوه و گریۀ او بود. (کَانَ أَبِی ع إِذَا دَخَلَ شَهْرُ الْمُحَرَّمِ… امالی صدوق/128)در روایت مشهور دیگری وقتی پسر شبیب در اول محرم بر امام رضا(ع) وارد شد، حضرت برای او ذکر مصیبت شهادت و اسارت اهل بیت(ع) را کردند. (دَخَلْتُ عَلَى الرِّضَا ع فِی أَوَّلِ یَوْمٍ مِنَ الْمُحَرَّمِ.. امالی صدوق/130)

شاید به این دلیل باشد که عزاداران قبل از عاشورا با ده شب عزاداری بتوانند خود را برای حضور در غم بزرگ عاشورا آماده کنند. چرا که پس از یک هفته عزاداری، حضور در ذکر مصیبت هولناک عاشورا قابل تحمل‌تر خواهد بود. تمام عزاداران می‌دانند که اگر عزاداری از روز عاشورا شروع می‌شد چقدر ذکر مصیبت‌ها در عاشورا دردناک‌تر و غیرقابل تحمل‌تر می‌شد. اینکه پیامبر اکرم(ص) فرمودند: «إِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ حَرَارَةً فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لَا تَبْرُدُ أَبَداً»(مستدرک الوسائل/10/318) این حرارت را هر کسی حس کرده باشد، می‌داند بی‌مقدمه وارد روز عاشورا شدن بسیار دشوار است.

از طرف دیگر ممکن است یک دهه عزاداری قبل از عاشورا برای بعضی‌ها کسب توجه و آمادگی برای ایجاد سوز در روز دهم باشد. کسانی که دل غافلی دارند یا در اثر توجه به تعلقات دنیا احساس محبتشان به امام حسین(ع) کم شده باشد ده روز فرصت دارند تا در محافل عزاداری با شنیدن مواعظ و معارف دینی آمادگی لازم را کسب نمایند تا مبادا در روز مصیبت بزرگ اباعبدالله الحسین(ع) بی‌احساس و بی‌توجه حضور پیدا کنند.

و شاید حکمت آن این باشد که در واقع این عزاداری دهۀ اول محرم یک نوع اعلام آمادگی برای نصرت است تا صرف سوگواری، و گویی عزاداران به قصد یاری اباعبدالله الحسین(ع) از همان ابتدای محرم به خیمۀ اباعبدالله الحسین(ع) می‌روند که مولایشان را غریب نگذارند. به همین دلیل عزاداری دهۀ عاشورا رنگ و بوی حماسی دارد و دسته‌های عزا با علائم دسته‌های رزمی در میادین دیده می‌شوند. در حالی که عزاداری از عصر عاشورا و شام غریبان به بعد تنها رنگ و بوی غم به خود می‌گیرد و حتی رسم شده است از ظهر عاشورا به بعد بیرق‌ها را به علامت شهادت اباعبدالله الحسین(ع) می‌خوابانند و دیگر برافراشته نگه نمی‌دارند.

منبع:جهان نیوز

لحظه بر افراشته شدن پرچم عزا بر فراز گنبد حسینی + فیلم



عقیق:همزمان با فرارسیدن شب اول ماه محرم الحرام ۱۴۴۱ قمری و ایام عزای حضرت سیدالشهدا (ع)، پرچم گنبد حرم امام حسین (ع) تعویض شد.

در ادامه فیلمی از لحظه بر افراشته شدن پرچم سیاه عزا بر فراز  بارگاه سالار شهیدان را مشاهده می‌کنید.

تعداد بازدید : 21

چشم‌هایی که در روز قیامت خندان هستند


عقیق:اهمیت حدیث در میان مسلمانان از آن روست که از منابع اصلی استنباط احکام در فقه و عقاید در علم کلام محسوب می‌شود. همچنین احادیث از منابع اولیه پژوهش‌های تاریخی است.

به دلیل آشنایی بیشتر و تلمذ در پیشگاه پروردگار الهی و ائمه معصومین، هر روز یک حدیث از معصومین (ع) با مضامین دینی و اخلاقی در بخش قرآن و عترت منتشر می‌شود.

قال رسول الله (ص):

کُلُّ عَیْنٍ بَاکِیَةٌ یَوْمَ اَلْقِیَامَةِ إِلاَّ عَیْنٌ بَکَتْ عَلَى مُصَابِ اَلْحُسَیْنِ فَإِنَّهَا ضٰاحِکَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ بِنَعِیمِ اَلْجَنَّةِ

پیامبر اکرم (ص):

در روز قیامت هر چشمى گریان است؛ مگر چشمى که در مصیبت و عزاى حسین گریسته باشد؛ آن چشم در قیامت خندان است و به نعمت هاى بهشتى مژده داده مى‏ شود.

(بحارالانوار، ج ۴۴، ص۲۹۳)

اشعار شب اول محرم (حضرت مسلم (ع) )


سرویس شعر آیینی عقیق: به مناسبت فرا رسیدن ماه عزای حضرت سیدالشهدا (ع) عقیق هر روز اشعار شاعران آیینی را به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت (ع) منتشر می کند:

 

 

غلامرضا سازگار:

مسلم که از حسین سلام مکرّرش

باید که خواند حضرت عبّاس دیگرش

 

فرموده مدح و منقبتش را به افتخار

ثاراللّهی که بوده نبی مدح گسترش

 

ایثار و عزم و غیرت و آزادی و شرف

تعظیم می‌کنند همه در برابرش

 

حیرت برند اهل فضیلت به رتبه‌اش

زانو زنند اهل کرامت به محضرش

 

مبهوت گشته آدمیان و فرشتگان

از عزّتی که کرده عطا حیّ داورش…

 

تعریف کرد و داد خبر از شهادتش

با دیدن عقیل همانا پیمبرش

 

این است آن شهید که در یاری حسین

تا روز حشر مسجد کوفه‌ست سنگرش

 

لبّیک او حسین و طوافش به موج خون

تکبیرها بلند ز هر زخم پیکرش…

 

پیوسته بوی عطر گل نینوا گرفت

زآن دسته‌های نی که عدو ریخت بر سرش

 

سر داد و سر نکرد به جز بر حسین خم

ای جان فدای پیکر در خون شناورش…

 

این است آن قتیل که بر زندگان دهد

روح حیات از نفس روح‌پرورش…

 

بالای دار رفت و همه سربه‌دارها

گل‌بوسه می‌زنند به قبر مطهّرش

 

ادیب الممالک فراهانی:

آه از دمی که در حرم عترت خلیل

برخاست از درای شتر بانگِ الرّحیل

 

کردند از حجاز، بسیج ره عراق

گفتند: «حَسبِیَ اللَّهُ رَبّی هُوَ الوَکیل»

 

با صدهزار آرزو و میل و اشتیاق

می‌تاختند سویِ بلا از هزار میل

 

غم توشه، رنج راحله‌شان، مرگ بدرقه

بخت سیاه، همره و پیکِ اجل، دلیل…

 

می‌زد فرات موج، پیاپی ز اشتیاق

می‌گفت و داشت دیده پر از خون چو رود نیل

 

کای قوم! مَهر فاطمه را کی سزَد دریغ

از جانشین ساقیِ تسنیم و سلسبیل

 

می‌گفت خاک بادیۀ کربلا ز دور

مشتاق حضرت توام، ای سید جلیل!

 

بازآ که مهد پیکرِ صدپاره‌ات منم

ای خسروی که مهدِ تو جنبانده جبرئیل!

 

روز ازل مقدّمة الجیشِ این سپاه

شد نایب امام زمان، مسلم عقیل

 

آن سالکِ سبیلِ محبّت که مردوار

در کف گرفت جان و نمود از وفا، سبیل

 

روزی که از مدینه روان سویِ کوفه شد

آن روز نخل عترت او بی‌شکوفه شد

 

 

القصّه چون به کوفه رسید از صف حجاز

جادوی چرخ، شعبده‌ای تازه کرد ساز

 

هر چند کار بدرقه در کوفه نیک نیست

اما نخست خوب شدندش به پیش‌باز

 

کرد آن یکی غبار رهش توتیای چشم

بُرد آن دگر به بوسۀ پایش دهان فراز

 

گفت آن یکی: مرا به در خویش بنده گیر

گفت آن دگر: مرا به عطایای خود نواز

 

گفت آن: مرا به خدمت خود ساز مفتخر

گفت آن: مرا ز مقدم خود دار سرفراز

 

اما چو آن غریب به مسجد روانه شد

بهر ادای طاعتِ دادار بی‌نیاز

 

از صد هزار تن که ستادند در پی‌اش

یک تن نمانده بود چو فارغ شد از نماز

 

دید آن کسان که لاف هواداری‌اش زدند

دارند این زمان ز ملاقاتش احتراز

 

وآنان که دامنش بگرفتند با دو دست

سازند دست کین به گریبان او دراز

 

بدخواه در کمین و اجل، تیر در کمان

نه چاره‌ای پدید و نه بابِ نجات باز

 

خود را غریب دید و فغان از جگر کشید

چون نِی به ناله در شد و چون شمع در گداز

 

گفت ای صبا! ز جانب مسلم ببَر پیام

هر جا رسی به کویِ حسین در صفِ حجاز

 

کای شه! میا به کوفه و سویِ حجاز گَرد

من آمدم فدای تو گشتم، تو باز گَرد

 

 

در کوفه از وفا و محبّت نشانه نیست

وز مِهر و آشتی سخنی در میانه نیست

 

کردار جز نفاق و عمل جز خلاف نه

گفتار جز دروغ و سخن جز فسانه نیست

 

یا کوفیان نیافته‌اند از وفا نشان

یا هیچ از وفا اثری در زمانه نیست

 

ای شه! میا به کوفه که این ورطۀ هلاک

گرداب هایلی‌ست که هیچش کرانه نیست

 

این مردم منافقِ زشتِ دو رویه را

خوف از خدای واحد فرد یگانه نیست

 

دارند تیرها به کمان برنهاده لیک

جز پیکر تو ناوکشان را نشانه نیست

 

بهر گلوی اصغر تو تیر کینه هست

وز بهر کودکان تو جز تازیانه نیست…

 

بس عذرها به کُشتنت آراستند لیک

جز کینۀ تو در دل ایشان بهانه نیست

 

جانم فدای خاک قدوم تو شد، ولی

مسکین سرم که بر درِ آن آستانه نیست

 

محمد جواد غفورزاده شفق:

به زیر تیغم و این آخرین سلام من است

سلام من به حسینی که او امام من است

 

سلام من به مرادم به سیدالشهدا

که مقتدای من و شاهد قیام من است

 

حسین! ای شده موسی به حرمت تو کلیم

که شور عشق تو شیرینی کلام من است

 

چگونه صبر کنم در غیاب حضرت تو

که بی حضور تو این زندگی حرام من است

 

اگرچه دورم از آن آستان، دلم با توست

که ذکر خیر تو کار علی الدّوام من است…

 

غروبم از غم غربت اگر چه لبریز است

خوشم که عطر وصال تو در مشام من است

 

مرا به مژدۀ دیدار تو امیدی نیست

غم جدایی تو همدم مدام من است

 

مگر که شهد شهادت به جام من ریزند

که در فراق تو چندی‌ست تلخ، کام من است

 

به راه عشق، نخستین فدایی تو منم

سفیر خاص توام، این صدای عام من است

 

به متن دفتر فضل مجاهدان بنگر

که در وفای تو سرلوحه‌اش به نام من است

 

تویی منادی صوت عدالت انسان

که بازتاب تو، فریاد ناتمام من است

 

چراغ زندگی من عقیده است و جهاد

حسینی‌ام من و این مذهب و مرام من است…

 

وجود پاک تو را چشم زخم تا نرسد

دعا به حضرت تو کار صبح و شام من است

 

مباش راهی کوفه به شوق دعوت خلق!

در آخرین نفس این آخرین پیام من است

 

بگو که شهد شهادت مرا گوارا باد

در این محیط که زهر ستم به جام من است

 

خوشم که بر سر عشقت سرم رود بر باد

سر بریدۀ من پرچم قیام من است

 

من این چکامه سرودم که «مسلم بن عقیل»

ز روی لطف بگوید «شفق» غلام من است

 

اعظم سعادتمند:

با اینکه روزی داشتی کاشانه در این شهر

اینجا نیا، دیگر نداری خانه در این شهر…

 

یادم می‌آید تا کجاها کیسه‌ای نان را

می‌برد آن شب‌ها علی بر شانه در این شهر

 

وقتی تمام مردمانش عاقل‌اند ای عشق!

پیدا نخواهی کرد یک دیوانه در این شهر

 

آواره، گشتم کوچه‌ها را یک یک اما نیست

جز طوعه هرگز قامتی مردانه در این شهر

 

هرکس که روزی نامهٔ یاری برایت داد

شد نیزه‌دار لشکر بیگانه در این شهر

 

دورت بگردم! بادهای شام آوردند

انگار با خود قحطی پروانه در این شهر

 

این نامه از مسلم به دستت می‌رسد اما

کشتند او را ناجوانمردانه در این شهر

 

 

 

اشعار طلیعه ماه محرم


سرویس شعر آیینی عقیق: به مناسبت فرا رسیدن ماه عزای حضرت سیدالشهدا (ع) عقیق هر روز اشعار شاعران آیینی را به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت (ع) منتشر می کند:

 

 

حسین دارند:

هر سال، ماجرای تو و سوگواری‎‌ات

عهدی‌ست با خدای تو و خون جاری‌ات

 

هر سال، نه!… که روز به روز از زبان عشق

گل می‌کند حدیث تو و سربه‌داری‌ات

 

در ما، یزید کشته نمی‌شد، اگر نبود

این راه را بلاغت آیینه‌داری‌ات…

 

خم شد هزار مرتبه هفتادپشت صبر

آن روز، پیش صبر تو و پایداری‌ات!

 

می‌سوخت، می‌گداخت، در آن وسعت کبود

بر کوه می‌رسید، اگر زخم کاری‌ات

 

پرپر شدند روی زمین، پیش چشم تو

آلاله‌های رنگ به رنگ بهاری‌ات!…

 

اینک، زمین به عشق تو همواره می‌تپد

این است، رمز خون تو و ماندگاری‌ات

 

یعنی که سربلند، هنوز ایستاده‌ایم

در انتظار منتقم خون جاری‌ات

 

علی انسانی :

روشن آن چشم که در سوگ تو پُر نم باشد

دل‌ربا، نرگس این باغ به شبنم باشد

 

تا بدانند کجا بزم عزای تو به پاست

دودِ آهِ دلِ عشّاقِ تو پرچم باشد

 

دل حسینیه؛ نَفَس نوحه؛ تپش سینه‌زنی‌ست

دم بگیریم که عمر همه این دم باشد

 

به خدای حرم و کعبه قسم، ای حُجّاج!

هر که مُحرِم به مُحَرّم شده، مَحرَم باشد

 

آن که دارد غم عشق تو ندارد غمِ هیچ

که نشاط دل عالم، همه زین غم باشد

 

خانۀ تنگِ دلم نیست شبی بی‌مهمان

لحظه‌ای نیست که دل بی غم و ماتم باشد

 

مطلع «صائب تبریز» به یادم آمد

آن که در شیوه‌اش استاد مسلَّم باشد:

 

“گر صفای حرم کعبه به زمزم باشد

زمزم اهل صفا دیدۀ پُر نم باشد”

 

سید رضا جعفری :

اسیر هجرت نورم که ذرّه همدم اوست

گل غریب نوازم که گریه شبنم اوست

 

مگو چقدر زیادند سائلان حرم

که هرچقدر بیایند باز هم کم اوست

 

هوای انس عزیزی به سینه دارم که

ثواب ما کرم او، گناه ما غم اوست

 

همیشه سینه‌زن کشتۀ عطشناکم

سیاه‌پوش شهیدی که گریه مرهم اوست

 

هر آن چه بود گذشت از فضیلت شب قدر

نگاه ما به شب اوّل محرّم اوست

 

رضا اسماعیلی:

ماه محرم است و دلم باغ پرپر است

در چشم من، دوباره غمی سایه‌گستر است…

 

در قلب من، قیامتی از کربلای توست

در چشم من، قیامتی از تیغ و خنجر است…

 

تو زنده‌ای، حقیقت مظلوم تا ابد!

این مرگ سرخ، زندگی سبز دیگر است

 

جان‌ها فدای نهضت سرخ تو یاحسین!

«هیهات منا الذله» تو را حرف آخر است

 

این قصه نیست، معجزۀ سرخ عاشقی‌ست

 

 

منبع : شعر هیات

 

دهه اول محرم ۹۸ هیئت کجا برویم؟




با فرا رسیدن ماه عزاداری سالار شهیدان ، برنامه هیئت های سراسر کشور در سامانه راهنمای هیئت و اپلیکیشن هیئت یاب عقیق اعلام می شود. شما نیز می توانید برنامه هیئت خود را در این سامانه ثبت نمایید.

حرف‌های حضرت مسلم به عمر سعد در لحظات آخر عمر


عقیق:همزمان با فرارسیدن ماه محرم، بسته جامع محتوایی شامل مقتل و اشعار ویژه مصیبت، نوحه، واحد، دو دمه و شور به مناسبت هرروز این ماه شریف، ارائه خواهد شد.

اولین شب ماه محرم در هیأت‌های مذهبی به عزاداری برای شهادت حضرت مسلم بن عقیل (ع) پسرعمو و نماینده امام حسین (ع) پرداخته می‌شود.

براساس این گزارش، در زیر خلاصه‌ای از مقتل صحیح شهادت حضرت مسلم ارائه می‌شود:

وقتی خبر دستگیری هانی به گوش حضرت مسلم رسید، به همراه کسانی که با او بیعت کرده بودند از خانه خارج شد تا به جنگ ابن زیاد برود؛ ولی با تهدید اطرافیان ابن زیاد، و فرارسیدن شب، یارانش از گرد او پراکنده شدند. غیر از حدود ۱۰ نفر که آن‌ها هم پس از نماز مغرب او را ترک کردند.

وقتی حضرت مسلم این وضع را مشاهده کرد، به تنهایی از مسجد خارج شد و در کوچه‌ها حیران و سرگردان می‌گشت تا اینکه به خانه زنی رسید که نامش «طوعه» بود و از او خواست که پناهش دهد. پسر طوعه که از طرفداران ابن زیاد بود، او را آگاه کرد. ابن زیاد، محمد بن اشعث را به دستگیری مسلم فرستاد.

حضرت مسلم به جنگ با آن‌ها پرداخت. پس از نبردی دلیرانه جراحات و زخم‌های زیادی بر بدن مطهرش وارد آمده بود. محمد بن اشعث، به مسلم امان داد؛ اما حضرت مسلم در جواب فرمود: به امان افراد حیله‌گر و نابکار، اطمینانی نیست. با این حال به طور جمعی به سوی حضرت مسلم حمله کردند. او روی زمین افتاد و به اسارت در آمد. محمد بن اشعث، مسلم بن عقیل را به قصر آورد و چون وارد شد، جریان مسلم را گفت و امانی که به او داده بود اما ابن زیاد امان را نپذیرفت.

در آن حال تشنگی بر آن جناب غلبه کرده بود و فرمود: جرعه‌ای آب به من بدهید! مسلم بن عمرو گفت: می‌بینی چقدر این آب سرد است؟ به خدا قطره‌ای از آن نخواهی چشید تا حمیم جهنم را بچشی!

آنگاه نشست و تکیه به دیواری داد، عمرو بن حریث غلام خود را فرستاد. کوزه آبی آورد و به او گفت: بیاشام. مسلم قدح را گرفت و چون می‌خواست بیاشامد، دهانش پر از خون می‌شد و نتوانست بیاشامد تا سه‌بار، بار سوم که خواست بیاشامد دندان‌های پیشین آن جناب در قدح افتاد.

پس فرمود: سپاس خدای را اگر روزی من شده بود، خورده بودم. چنین قسمت شده که من تشنه باشم پس او را به حضور ابن زیاد بردند، آن ملعون گفت: ای نافرمان! بر ضد پیشوایت خروج کرده، تفرقه ایجاد کرده و فتنه برافروخته‌ای.

مسلم گفت: دروغ می‌گویی. به خدا که معاویه، به اجماع مردم خلیفه نبود؛ بلکه با نیرنگ بر وصی پیامبر غلبه یافت و غاصبانه خلافت را از او گرفت. پسرش یزید نیز چنین کرد؛ اما فتنه را تو و پدرت برانگیختی. امیدوارم که خداوند، شهادت به دست شقی‌ترین مردم را نصیبم سازد.

پس مسلم به عمر سعد خصوصی وصیت کرد و گفت: اسب و سلاحم را از اینان بگیر و بفروش و ۷۰۰ درهم قرض مرا درکوفه ادا کن. دیگر آن‌که وقتی مرا کشتند، جنازه‌ام را خاک بسپار و سوم نامه‌ای به حسین بن علی (ع) بنویس که اینجا نیاید که مثل من کشته می‌شود.

عمر سعد وصایای مسلم را به ابن زیاد گفت و ابن زیاد گفت: ای پسر عقیل! مسأله قرضت، مال توست و از آن جلوگیری نمی‌کنیم و جسدت، اختیارش با ماست. اما حسین. اگر با ما کاری نداشته باشد با او کاری نداریم؛ ولی اگر به قصد ما آید، از او دست برنمی‌داریم. ولی دوست دارم بدانم برای چه به این شهر آمدی وکار مردم را به تفرقه کشاندی ؟

مسلم گفت: برای آشوب به این شهر نیامدم؛ ولی شما زشتی‌ها را آشکار و خوبی‌ها را دفن کردید، بدون رضای مردم بر آنان حکومت یافتید و آنان را به غیر خواسته خدا وادار ساختید و رفتاری چون کسری و قیصر پیش گرفتید. آمدیم تا امر به معروف و نهی از منکر کنیم و مردم را به کتاب و سنت فراخوانیم و ما شایسته این بودیم و از آن زمان که امیرالمؤمنین به شهادت رسید، خلافت برای ما بود و همچنان برای ماست و به زور از ما گرفتند. شما نخستین کسانی بودید که بر امام هدایت شوریدید و وحدت مسلمانان را گسستید و حکومت را غصب کرده و با شایستگان آن ظالمانه به نزاع پرداختید. برای ما و شما مثلی نمی‌دانم جز این آیه قرآن «و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.»

ابن زیاد ملعون به ناسزا گفتن به حضرت علی، امام حسن و امام حسین علیهم‌السلام پرداخت. سپس به بکیر بن حمران دستور داد که حضرت را روی بام قصر برده و او را به قتل برساند. بکیر حضرت مسلم را در حالی که ذکر خدا و استغفار و صلوات بر پیامبر (ص) بر زبان داشت، گردن زد و او را از بالای قصر به پایین انداخت.

خبر شهادت مسلم به امام حسین (ع) رسید. امام از کسی که از کوفه می‌آمد، پرسید: از کجا می‌آیی؟ گفت: از کوفه. از آنجا بیرون نیامدم؛ جز آنکه مسلم بن عقیل و ‌هانی بن عروه را کشته و به دار آویخته در بازار قصابان دیدم؛ در حالی که سرهایشان را برای یزید فرستاده بودند. امام حسین گریست و فرمود: انا لله و انا الیه راجعون.

منابع:

ارشاد شیخ مفید.

لهوف سیدبن طاووس.

مقتل‌الحسین عبدالرزاق مقرم

در ادامه به ارائه بسته اشعار به مناسبت شب اول محرم که به عزاداری برای شهادت حضرت مسلم (ع) عزاداری می‌شود، می‌پردازیم:

غزل مثنوی شهادت حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام)/ حسن لطفی

در پیشِ تو از شرم، آبم کرد کوفه
من آبرو دارم خرابم کرد کوفه

از زخم خون کردند رویم را، عزیزم
بُردند اینجا آبرویم را عزیزم

مجبور بودم بچه‌هایم را سپردم
با دست خود دستِ حرامی‌ها سپردم

باور نمی‌کردم مرا از پا درآورد
من مرد بودم کوفه اشکم را درآورد

باور نمی‌کردم برایم چال کندند
اینجا برای کُشتنم گودال کندند

من فکر می‌کردم وفا دارند افسوس
یا لااقل قدری حیا دارند افسوس

در کوچه‌هایش که غم یکریز دارد
دیوار هایش سنگ‌های تیز دارد

در شامِ کوفه آفتابت را نیاور
جان علی‌اصغر، ربابت را نیاور

من فکر می‌کردم تو را چاره بیارند
شش ماهه آید چند گهواره بیارند

تا تَرکه‌های خیزران میسازد این شهر
از چوب گهواره کمان میسازد این شهر 

کوفه هوایِ میهمانش را ندارد
دندان که تابِ خیزرانش را ندارد

از شانه‌ات پایین نیاور دخترت را
این راه پُر خار است جانش را ندارد

در دست هم وزنِ تنش زنجیر دارند
زنجیر تنگ است استخوانش را ندارد

یک پا به ماه است آه همراهت، نیاریش
یک پا به ماه است و توانش را ندارد

ای وای از تیر سه شعبه بدتر اینکه 
جُز حرمله دستی کمانش را ندارد

معجر برای دخترت کم دارد این شهر
من خورده‌ام  سیلیِ محکم دارد این شهر

گیسوی من از کوچه‌هایش خاک خورده
لبهایم از سیلیِ محکم چاک خورده

اینجا که می‌آیی کمی معجر بیاور
از دست خود انگشترت را در بیاور

نوحه سنتی شهادت حضرت مسلم (ع)/ سعید نسیمی

بند اول
پرچم عشق و عاشقی بپا شد
مسلم به قربانی این لوا شد
ضامن خون عاشقان خدا شد
اولین قتیلم/ سلیل خلیلم
عاشقم و گناهم این است
سزای عاشقی همین است

 بند دوم
مسلمم و این نکته را سرودم
به شهر کوفه تا که شد ورودم
یاد علی مرتضی نمودم
تا شوم سر جدا/ بهر دین خدا
عاشقم و گناهم این است
در دل بی‌پناهم این است

نوحه حضرت مسلم (علیه السلام)/ امیر عباسی

بند اول

اشک مسلم تو غریبانه
شد روان زِ دو عین میا به کوفه
خجلم ز تو ای گل زهرا
سیّدی یا حسین میا کوفه
نام تو شد زمزمهٔ شهادَتِین من
بشو صدای نالهٔ حسین حسین من
میا به کوفه یا حسین عزیز زهرا…

بند دوم
لحظهٔ آخرم لبِ تشنه
یادِ تشنگی ات به سر افتاد
مُسلمِ تو هم اِی ذبیحُ الله
در مسیر تو تشنه لب جان داد
با خون دل مرثیه از غم تو می گویم
جان دادم و نزد کسی نیزه به پهلویم
میا به کوفه یا حسین عزیز زهرا…

بند سوم
ای خدا حقّ این سفیر عشق 
ما را خادمِ کوی دلبر کن
هستیِ ما را وقفِ اسلام و
مکتبِ حَقّهٔ پیمبر کن
به حقّ زادهٔ عقیل،غریب کوچه ها
ما را نما چون شهدا زائرِ کربلا
حسین حسین حسین حسین عزیز زهرا

واحد حضرت مسلم (علیه السلام) / محمد علی بیابانی

یه ساله برات روضه خوندم
می‌دونی که آروم نموندم
روزا رو شمردم، شبا غصه خوردم
خودم رو به اینجا رسوندم
بازم شکرت آقا، که بار غمت رو
دوباره به دوشم کشوندم

نگام کردی و، دعام کردی و
بازم واسه روضه‌ت صدام کردی و
نگا به بدیم، نکردی حسین
فدات شم آقا خیلی مردی حسین

امیری و نعم الامیرم
ایشالا که حاجت بگیرم
میخام تو محرم بمیرم

حسین جان (۳)

سر دارم و بیقرارم
برات خیلی دلشوره دارم
از این بی‌وفاها، دلم خونه آقا
شده روز و شب گریه کارم
با دستای بستم، به یاد تو هستم
تو این لحظهٔ احتضارم

دیگه این دیار، شده نیزه زار
برات تیغ و خنجر گذاشتن کنار
نمیخام بشه، رو نیزه سوار
علی اصغرت رو به اینجا نیار

نبینم بهارت خزونه
تنت روی خاکا می‌مونه
رو لبهات جای خیزرونه

حسین جان (۳)

دو دمه / حسن لطفی

بند اول

پیش مرگت میشوم شکر خدا در کوفه من
ای شهید بی کفن۲

 بند دوم
اولین تن میشوم از بین هفتاد و دو تن
ای شهید بی کفن2

 

منبع:فارس

1 185 186 187 188 189 329